جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢ - غزل ٣٠١ عيد است و موسم گل و ياران در انتظار
|
ديدار شد ميسّر و بوس و كنار هم |
از بخت، شكر دارم و از روزگار هم |
|
|
خاطر به دست تفرقه دادن، نه زيركى است |
مجموعه اى بخواه و صراحى بيار هم |
|
|
چون كائنات، جمله به بوى تو زندهاند |
اى آفتاب! سايه ز من برمدار هم[١] |
|
|
اى دل! جناب عشق بلند است، همّتى |
نيكو شنو حديث و تو اين قصّه گوشدار |
|
اى سالك! معشوقِ تو را مقامى است بس رفيع، كه هركس را كام از او ميسّر نباشد؛ كه:
٢٢٠٥
«غَوْصُ الفِطَنِ لا يُدْرِكُهُ، وَبُعْدُ الهِمَمِ لا يَبْلُغُهُ.»
[٢]: (زيركيها و تيزهوشيها هر چند غواصّى كنند او را درك نمى كنند، و همّتها هر قدر بلند باشند به او نمى رسد.) اين بلند همتانند كه بدان آستانه راه دارند.
|
همّت بلنددار، كه مردانِ روزگار |
از همّت بلند به جايى رسيدهاند |
|
و اين سخن كه گفتمت، امرى سهل مپندار و به گوش جان بشنو؛ كه:
«مَنْ لَمْ يَكُنْ هَمُّهُ عِنْدَ اللَّهِ سُبْحانَهُ، لَمْ يُدْرِكْ مُناهُ.»
[٣]: (هركس همّ و غمّش تنها خداى سبحان نباشد، به آرزويش نمى رسد.- نيز:
٢٢٠٧
«مَنْ كَبُرَتْ هِمَّتُهُ، عَزَّ مَرامُهُ.»
[٤]: (هركس همّتش بلند باشد، مقصدش بس بلند و رفيع است.- به گفته خواجه در جايى:
|
غلام همّتِ دُردى كِشان يك رنگم |
نه آن گروه، كه ازرق لباس و دل سيهاند |
|
|
جناب عشق، بلند است، همّتى حافظ! |
كه عاشقان، رَهِ بىهمّتان به خودندهند[٥] |
|
|
زآنجا كه پرده پوشى، خُلق كريم توست |
بر قلب ما ببخش، كه نقدى است كم عيار |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب اللَّه تعالى، ص ١٤.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الهمّة، ص ٤٢٣.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الهمّة، ص ٤٢٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٦، ص ١٨٠.