جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٨ - غزل ٣٢٧ اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش
|
سر خدمت تو دارم، بِخَرَم به هيچ، مفروش |
كه چو بنده، كمتر افتد به مباركى غلامى[١] |
|
|
كمالِ دلبرى و حُسن در نظر بازى است |
به جلوه نظر از، مادرانِ دوران باش |
|
دلبرا! حال كه در حسن و دلربايى يكتايى، با چنين كمالى، چه مى شود در جذب و نظر بازى عشّاق خويش نيز يكتا باشى، و آنان را در آغوش مهر و محبّت و عناياتت گرفته، و به نظر ديگر به آنها بنگرى، تا حسن و دلبرى تو در نظرشان بيشتر جلوه كند؟.
خلاصه آنكه: بيش از اين به ما نظر داشته باش. به گفته خواجه در جايى:
|
پيش از اينت بيش از اين غمخوارىِ عشّاق بود |
مهر ورزىِّ تو با ما، شهره آفاق بود |
|
|
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق، چه شد؟ |
ما به او محتاج بوديم، او به ما مشتاق بود[٢] |
|
|
خموش حافظ! و از جورِ يار، ناله مكن |
تو را كه گفت: كه بر روى خوب، حيران باش؟! |
|
آرى، آن كس كه عاشقى را پيشه خود ساخت و فريفته جمالهاى مجازى، و يا فريفته محبوب حقيقى گشت، هر مشكلى كه در اين راه مى بيند چاره اى ندارد جز اينكه كه به خود هموار سازد؛ بلكه نبايد مشكل را مشكل پندارد، وگرنه بايد اسم عاشقى از خود بردارد. خواجه هم مى گويد: «خموش حافظ و ...» در جاى ديگر مىگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٧، ص ١٣٣.