جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٠ - غزل ٣٢٦ گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس
توشه اى است كه با آن عالم خَلْقى خويش را قانع مى سازيم، انس و ديدار با خودت را نصيبمان گردان؛ كه: اين تجارت، ز متاع دو جهان ما را بس؛ كه:
٢١٢١
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأَنْتَ- لا غَيْرُكَ- مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآئُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواك صَبابَتى، وَرِضاكَ بُغْيَتى، وَرُؤْيَتُكَ حاجَتى، وَجِوارُكَ طَلِبَتى، وَقُرْبُكَ غايَةُ سُؤْلى، وَفى مُناجاتِكَ انْسى وَراحَتى [رَوْحى]، وَعِنْدَكَ دَوآءُ عِلّتى وَشِفآءُ غُلَّتى وَبَرْدُ لَوْعَتى وَكَشْفُ كُرْبَتى ... وَلا تَقْطَعْنى عَنْكَ، وَلا تُبْعِدْنى مِنْكَ. يا نَعيمى وَجَنَّتى! وَيا دُنْياىَ وَآخِرَتى!»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم فقط به سوى تو منصرف گشته؛ پس تويى مقصودم، نه غير تو، و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابيم، و لقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد، و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبّتت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خوشنوديت تنها مقصودم، و ديدارت حاجتم، و جوار تو خواستهام، و نزديكى به تو نهايت خواهشم مى باشد، و أنس و راحتىام در مناجات تو، و داروى دردم و بهبودى سوز درون و خنكى سوز دلم و برطرف شدن گرفتارىام نزد توست ... و مرا از خود جدا مكن و از خويش دورم مساز. اى نعمت و بهشت من! واى دنيا و آخرتم!)
|
حافظ! از مَشربِ قسمت، گله بىانصافى است |
طبعِ چون آب و غزلهاىِ روان ما را بس |
|
خواجه در بيت پايان غزل به خود خطاب كرده و مى گويد: اى حافظ! محبوبت طبعى روانت بخشيده، تا حقايق را به صورت غزلهاى شيوا بيان كنى. با اين همه، گله از داده و نداده او براى كسى كه اختيار خويش را به معشوقش واگذار نموده، بى انصافى است. به گفته خواجه در جايى:
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.