جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٩ - غزل ٣٢٥ دلا رفيق سفر، بخت نيكخواهت بس
و نيز در جايى مى گويد:
|
حاشا كه من به موسم گُل، تركِ مِىْ كنم! |
من لاف عقل مى زنم، اين كار كى كنم؟ |
|
|
مطرب كجاست؟ تا همه محصول زهد وعلم |
در كارِ بانگ بربط و آوازِ نىْ كنم |
|
|
از قال و قيل مدرسه، حالى دلم گرفت |
يك چند نيز، خدمتِ معشوق و مى كنم[١] |
|
|
اگر كمين بگشايد، غمى زگوشه دل |
حريمِ درگهِ پير مغان، پناهت بس |
|
اى خواجه! در طريق لقاى دوست اگر غمى به تو رو آورد، و يا خواست رو آرد كه تو را از مشاهده و حالى كه در آنى محروم سازد، دست به دامن رسول اللَّه ٦ و يا علىّ و اولادش : و يا مرشد طريق زن، كه توسّل به آنان : و پناهنده شدن به اساتيد، غم را از دل مى زدايد. به گفته خواجه در جايى:
|
از آستان پير مغان، سر چرا كشم؟ |
دولت، دراين سرا و گشايش، دراين دَرْاست[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
حافظ! از دست مده، صُحبتِ آن كشتى نوح |
ور نه طوفانِ حوادث، ببرد بنيادت[٣] |
|
|
هواىِ مسكن مألوف و عهدِ يار قديم |
ز رهروان سفر كرده، عذر خواهت بس |
|
اى خواجه! چون تو را مقصود، كه ديدار يار است، در شيراز حاصل گشته، عذر تو در پيش دوستان و همراهانت خواسته است، كه چرا ديگر با ايشان در سفر به خارج از شهر همراهى ندارى؛ زيرا آن كه قرب و انس و ديدار دلدارش حاصل شد و باز به عهد ازلى انسش دادند، با زبان حال به همراهان مى گويد: «سفر كنيد رفيقان كه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٠، ص ٢٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٢، ص ٨٦.