جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٢ - غزل ٣٢٣ درد عشقى كشيدهام كه مپرس
در اين غزل، خواجه از گذشتهاش كه در عشق ديدار حضرت دوست چه كشيده، و همچنين از عنايتهايى كه از جانب او بعد از آن به وى شده خبر مى دهد و مى گويد:
|
دردِ عشقى كشيدهام، كه مپرس |
زَهْرِ هجرى چشيدهام، كه مپرس |
|
اى دوستان! از درد عشق جانانم مپرسيد، كه بس گران است و قابل بيان نمىباشد؛ و از تلخيهاى ايّام هجران با من سخن مگوييد، كه به بيان در نمى آيد. به گفته خواجه در جايى:
|
مىسوزم از فراقت، رُو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يا رب! بلا بگردان |
|
|
حافظ! زخوب رويان، قسمت جز اين قدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان[١] |
|
|
گشتهام در جهان و آخرِ كار |
دلبرى برگزيدهام، كه مپرس |
|
پس از عمرى در غفلت و هر روز يارِ اين و آن شدن و دل به اين و آن دادن، در آخرِ كار دلدار و دلبرى گرفتهام كه قابل توصيف و تمجيد نيست؛ هرچه در باره او گويم كم گفتهام؛ بلكه زبان من قدرت آنكه گوشه اى از كمالات و زيبايى او را گويد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.