دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٦ - ٢/ ٢٣ يعقوب بن يوسف ضراب غسانى
چراغى را ديدم كه مانند نور مشعل بود و ديدم در باز شد، بى آن كه ببينم كسى از اهل خانه، در را باز كند، و مردى چهارشانه، گندمگون و متمايل به زرد، كه لاغر نمىنمود و اثر سجده در صورتش ديده مىشد و دو پيراهن به تن داشت و ملافهاى نازك را به سر كشيده بود و در پايش كفش راحتى داشت، از غرفه در خانه، بالا رفت؛ همان جا كه آن پيرزن سُكنا داشت- و او به ما گفته بود كه در غرفه، دخترى است و نمىگذاشت كسى به آن بالا برود- و من آن نورى را كه در ايوان مشاهده كردم، مىديدم كه همراه با بالا رفتن آن مرد از پلكان براى رفتن به آن غرفه، بالا مىرود و سپس آن نور را در غرفه ديدم، بى آن كه خودِ مشعل و چراغ را ببينم و كسانى هم كه با من بودند، مانند آنچه را من مىديدم، مىديدند؛ امّا خيال مىكردند كه اين مرد، با دختر آن پيرزن رفت و آمد دارد و با او ازدواج موقّت كرده است و مىگفتند: «اين علويان، ازدواج موقّت را حلال مىدانند!»، و اين، به خيال آنان نادرست و حرام بود. ما [همگى] مىديديم كه او داخل مىآيد و بيرون مىرود و سراغ در مىآمديم؛ ولى مىديديم كه آن سنگ بزرگ، پشت در و به همان حالت كه ما نهاده بوديم، قرار دارد. ما از ترسِ [دزديده شدن] اثاثيه و كالاهايمان، در را مىبستيم و نمىديديم كسى آن را بگشايد يا ببندد؛ ولى آن مرد، داخل مىآمد و بيرون مىرفت، در حالى كه سنگ، پشت در بود تا آن هنگام كه ما آن را كنار مىزديم و بيرون مىرفتيم.
هنگامى كه اين امور را ديدم، حيلهاى به ذهنم آمد و به دلم افتاد. از اين رو، با پيرزن ملاطفت كردم و دوست داشتم كه از كار آن مرد، سر در بياورم. به او گفتم: اى فلان! من دوست دارم از تو چيزى بپرسم و بى آن كه از همراهانم كسى باشد، با تو گفتگو كنم؛ ولى نمىتوانم و دوست دارم كه هر گاه مرا در خانه تنها ديدى، نزد من آيى تا در باره مسئلهاى از تو سؤال كنم. او نيز به شتاب به من گفت: من نيز مىخواستم رازى را به تو بگويم؛ امّا به خاطر همين همراهانت