دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٩ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
من نگريستم و بُقعهاى پاكيزه و سبز و خرّم ديدم. گفتم: سَرور من! بُقعهاى پاكيزه و سبز و خرّم مىبينم. به من گفت: «آيا در بالاى آن چيزى مىبينى؟».
نگريستم و توده ريگى بالاى خانهاى مويين ديدم كه مىدرخشيد.
به من گفت: «آيا چيزى ديدى؟».
گفتم: فلان چيز و فلان چيز را مىبينم.
به من گفت: «اى فرزند مهزيار! خوشا به حالت و چشمت روشن كه آن جا، آرزوى هر آرزومندى است!».
سپس به من گفت: «با ما بيا»، و حركت كرد و من نيز رفتم تا به پايين قُلّه رسيد و سپس گفت: «فرود آى كه اين جا، هر دشوارى برايت آسان و هموار مىشود» و فرود آمد. من نيز فرود آمدم تا آن كه به من گفت: «اى فرزند مهزيار! افسار مركب را رها كن».
گفتم: آن را به كه بسپارم؟ كسى اين جا نيست!
گفت: «اين جا حرم امنى است كه جز ولى [خدا] به آن وارد نمىشود و جز ولى [خدا] از آن خارج نمىشود».
من مَركب را رها كردم و او حركت كرد و من نيز حركت كردم و چون به خيمه نزديك شد، جلوتر از من رفت و به من گفت: «همين جا بِايست تا به تو اجازه [ى ورود] داده شود»، و اندكى طول نكشيد كه به سوى من بيرون آمد، در حالى كه مىگفت: «خوشا به حال تو! به مرادت رسيدى».
من بر ايشان- كه درودهاى خدا بر او باد- وارد شدم. او بر نمدى كه رويش پوست چرم قرمزى انداخته بودند، نشسته و به بالشى چرمين تكيه داده بود. بر او سلام دادم و پاسخ سلامم را داد. به او نگريستم، چهرهاش مانند پاره ماه بود. نادان و سبكسر نمىنمود و نه خيلى بلند بود و نه خيلى كوتاه. قامتش كشيده، پيشانىاش تخت و بلند، ابروهايش باريك و كشيده، چشمانش سياه، بينىاش كشيده و ميانش