دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٧ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
عسكرى عليه السلام پرس و جو كردم؛ ولى هر چه بيشتر گشتم، كمتر يافتم.
با اوّلين گروه، عازم مدينه شدم و چون وارد آن جا شدم، بى درنگ از مركبم فرود آمدم و وسايلم را به برادران مورد اعتمادم سپردم و در طلب خبر و اثرى [از خاندان امام عسكرى عليه السلام] روان شدم؛ امّا نه خبرى شنيدم و نه اثرى يافتم. پيوسته در اين حال بودم كه دستهاى از مردم راهى مكّه شدند و من نيز همراه آنان بيرون آمدم و به مكّه رسيدم و فرود آمدم و از جايم كه مطمئن شدم، بيرون آمدم و از خاندان امام عسكرى عليه السلام جويا شدم؛ ولى خبرى نشنيدم و اثرى نيافتم.
ميان يأس و اميد و در انديشه كار و خردهگيرى بر خودم بودم و چون شب شده بود، گفتم: منتظر مىمانم گرد كعبه خلوت شود تا طواف كنم و از خداى عز و جل بخواهم كه آرزويم را به من بشناساند. در همين حال بودم كه گرد كعبه خلوت شد و چون به طواف برخاستم، جوانى نمكينروى و خوشبوى را ديدم كه پارچهاى به كمر بسته و پارچهاى ديگر را بر دوش انداخته و آن را دور گردنش پيچانده است. هيبتش مرا ترساند. به من توجّه كرد و گفت: «اهل كجايى؟».
گفتم: از اهوازم.
گفت: «آيا ابن خصيب را در آن جا مىشناسى؟».
گفتم: خداوند، رحمتش كند! دعوت حق را اجابت كرد.
گفت: «خداوند، رحمتش كند! روزها را روزه مىگرفت، شبها را به عبادت مىايستاد، قرآن تلاوت مىكرد و به ما دوستى مىورزيد» و گفت: «آيا على بن ابراهيم بن مهزيار را در آن جا مىشناسى؟».
گفتم: من خودم على هستم.
گفت: «خوش آمدى، اى ابو الحسن! آيا دو صريح را مىشناسى؟».
گفتم: آرى.
گفت: «آن دو كيست اند؟».