دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٦ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
سرزمينهاى بىساكن، خانه نگيرم، و به خدا سوگند كه مولايتان [امام حسن عسكرى]، تقيّه را آشكار و به من واگذار كرد و من تا روزى كه به من اجازه خروج و قيام داده شود، در تقيّه هستم!».
گفتم: اى سَرور من! اين امر قيام، كِى حاصل مىشود؟
فرمود: «هنگامى كه ميان شما و راه كعبه، مانع شوند و خورشيد و ماه، گِرد هم آيند و ستارگان و سيارگان به گِرد آن دو بچرخند».
گفتم: اين كِى مىشود، اى فرزند پيامبر خدا؟
به من فرمود: «در سال فلان و فلان، جنبنده زمين از ميان صفا و مروه بيرون مىآيد و عصاى موسى و انگشتر (مُهر) سليمان را به همراه دارد و مردم را به سوى محشر مىراند».
من چند روزى نزد او ماندم و پس از آن كه همه سؤالهايم را پرسيدم، به من اجازه بيرون آمدن داد و به سوى خانهام بيرون آمدم. به خدا سوگند از مكّه به كوفه آمدم، در حالى كه غلامى به همراهم بود و خدمتم مىكرد و جز نيكى نديدم.
خداوند بر محمّد و خاندانش درود و سلامى فراوان بفرستد![١]
٧٩٨. على بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد كه: در بسترم خفته بودم كه در عالم رؤيا ديدم كسى مىگويد: به حج برو كه صاحب زمانت را مىبينى.
من بيدار شدم و شاد و خوشحال بودم و همواره نماز مىخواندم تا سپيده دميد و از نمازم فارغ شدم و بيرون آمدم و از حاجيان جويا شدم. گروهى را يافتم كه مىخواستند به حج بروند. به اوّلين دسته پيوستم و همراه آنان بودم تا آنها بيرون آمدند و من نيز به سوى كوفه بيرون آمدم. هنگامى كه به كوفه رسيدم، از مركبم پياده شدم و وسايلم را به برادران مورد اعتمادم سپردم و بيرون آمدم و از خاندان امام
[١]. الغيبة، طوسى: ص ٢٦٣ ح ٢٢٨، الخرائج و الجرائح: ج ٢ ص ٧٨٥ ح ١١١، الصراط المستقيم: ج ٢ ص ٢٣٥، بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ٩ ح ٦.