دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٣ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
بود- رفتم. هنگامى كه به مسجد [غدير] وارد شدم، نماز خواندم و گونه به خاك ساييدم و در دعا كوشيدم و با خدا به خاطر آنان (خاندان امام عسكرى عليه السلام) راز و نياز كردم، و به قصد عسفان (آبادىاى ميان جُحفه و مكّه) بيرون آمدم و پيوسته رفتم تا به مكّه وارد شدم و چند روزى آن جا ماندم و به طواف كعبه مىرفتم و [در مسجد الحرام] اعتكاف كردم.
شبى در طواف بودم كه متوجّه جوانى نيكوروى و خوشبو شدم كه با وقار راه مىرفت و گرد كعبه طواف مىكرد. دلم به او مايل شد و به سوى او رفتم و خود را به او نزديك كردم. به من گفت: «اهل كجايى؟».
گفتم: از عراقم.
به من گفت: «از كدام منطقه عراق؟».
گفتم: از اهواز.
به من گفت: «ابن خصيب[١] را در آن جا مىشناسى؟».
گفتم: خدا رحمتش كند! دعوت حق را لبيك گفت.
گفت: «خدا رحمتش كند! چه شبش طولانى و عبادتش فراوان و اشكش ريزان بود. آيا على بن ابراهيم بن مازيار را مىشناسى؟».
گفتم: من على بن ابراهيم هستم.
گفت: «درود بر تو، اى ابو الحسن! با نشانى كه ميان تو و ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) بود، چه كردى؟».
گفتم: همراهم است.
گفت: «آن را بيرون بياور» و من دست به جيبم بردم و آن را بيرون آوردم، و هنگامى كه آن را ديد، نتوانست جلوى اشك ريختنش را بگيرد و با صداى بلند
[١]. در برخى نقلها« ابن خضيب» و« خصيبى» آمده است.