دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧ - ١/ ١١ سعد بن عبد الله قمى
احمد بن اسحاق گفت: در اين باره، مانند هم هستيم. من نيز مشتاق زيارت مولايمان امام عسكرى عليه السلام هستم و نيز مىخواهم از او مسائل مشكلى را در تأويل [قرآن] و مشكلاتى را در تنزيل بپرسم. پس با هم باشيم كه همراهىِ مباركى است و بر كرانه دريايى خواهى رسيد كه شگفتىهايش پايان نمىگيرد و امور غريبش فنا نمىپذيرد و آن همان امام ماست.
به سامرّا وارد شديم و به درِ خانه سَرورمان رفتيم و اجازه ورود خواستيم. اجازه ورود آمد. بر دوش احمد بن اسحاق، انبانى بود كه آن را با يك عباى طبرى پوشانده بود و صد و شصت كيسه دينار و درهم در آن بود كه بر هر كيسه، مُهر صاحب آن خورده بود.
من چهره مولايمان امام عسكرى عليه السلام را هنگامى كه نور چهرهاش ما را فرا گرفت، جز به ماه شب چهارده تشبيه نكردم و روى ران راستش، پسرى بود كه در خلقت و قيافه، مانند ستاره [درخشان و بزرگ] مشترى بود و ميان دو گيسوى سرش، فرق باز كرده بود، گويى كه الفى ميان دو واو باشد، و پيش روى مولايمان، انارى زرّين بود كه يكى از بزرگان بصره، آن را به او هديه داده بود و نقشهاى بديعش ميان دانههاى شگفتانگيزِ سوار شده روى آن مىدرخشيد. در دست امام عليه السلام، قلمى بود كه هر گاه مىخواست با آن بنويسد، پسر بچه، انگشتان ايشان را مىگرفت و مولايمان نيز انار زرّين را پيش او مىغلتاند و او را به باز گرداندن آن، سرگرم مىكرد تا مانع نوشتن آنچه مىخواست، نشود. ما بر او سلام داديم و با مهربانى پاسخ داد و اشاره نمود كه بنشينيم.
هنگامى كه از نوشتن بر روى كاغذ سفيدى كه در دستش بود فارغ شد، احمد بن اسحاق، انبانش را از لاى عبايش بيرون كشيد و آن را پيش روى ايشان نهاد. امام هادى عليه السلام[١] به آن پسر نگريست و به او فرمود: «پسر جان! از هديههاى شيعيان و
[١]. همان گونه كه از پايان حديث پيداست، به امام عسكرى عليه السلام نيز هادى گفته مىشده است و يا شايد در اين جاابن هادى بوده است. در دلائل الإمامة و الثاقب،« ابو محمّد عليه السلام» آمده است.