دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٨ - ٣/ ٣٤ سيد احمد موسوى
فرمود: «جامعه بخوان».
من جامعه را حفظ نداشتم و تا كنون حفظ ندارم، با آن كه مكرّر به زيارت عتبات مشرّف شدم. پس، از جاى برخاستم و جامعه را كامل از حفظ خواندم.
باز نمايان شد. فرمود: «نرفتى؟ هستى؟».
بى اختيار گريهام گرفت. گفتم: هستم، راه را نمىدانم.
فرمود: «عاشورا بخوان».
عاشورا را نيز حفظ نداشتم و تا كنون ندارم. پس برخاستم و مشغول زيارت عاشورا شدم از حفظ، تا آن كه تمام لعن و سلام و دعاى علقمه را خواندم. ديدم باز آمد و فرمود: «نرفتى؟ هستى؟».
گفتم: نه هستم تا صبح.
فرمود: «من حال، تو را به قافله مىرسانم».
پس رفت و بر الاغى سوار شد و بيل خود را به دوش گرفت و آمد. فرمود: «به رديف من بر الاغ من سوار شو».
سوار شدم. پس عنان اسب خود را كشيدم. تمكين نكرد و حركت ننمود. فرمود:
«دهنه اسب را به من ده». دادم. پس بيل را به دوش چپ گذاشت و عنان اسب را به دست راست گرفت و به راه افتاد. اسب در نهايت تمكين، متابعت كرد. پس دست خود را بر زانوى من گذاشت و فرمود: «شما چرا نافله نمىخوانيد؟ نافله، نافله، نافله!» سه مرتبه فرمود و باز فرمود: «شما چرا عاشورا نمىخوانيد؟ عاشورا، عاشورا، عاشورا!» سه مرتبه و بعد فرمود: «شما چرا جامعه نمىخوانيد؟ جامعه، جامعه، جامعه!»
و در وقت طىّ مسافت، به نحو استداره سير مىنمود. يكدفعه برگشت و فرمود:
«آن است رفقاى شما كه در لب نهر آبى فرود آمدهاند. مشغول وضو به جهت نماز صبح بودند».