دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٨ - ٣/ ٢٧ امير اسحاق استرآبادى
جويا شدم. گفت: علّت آن، اين است كه سالى همراه حاجيان به سوى كعبه مىرفتم.
در جايى در هفت يا نُه منزلى مكّه، از كاروان جا ماندم و راه را گم كردم و حيرتزده و تشنه، از زنده ماندنم مأيوس شدم. فرياد زدم: اى صالح! اى ابا صالح! راه را به ما نشان بده. خداوند، شما را رحمت كند! كه در انتهاى صحرا، شبحى را ديدم. خوب نگريستم و در مدّت زمانى اندك ديدم جوانى نيكوروى، با جامهاى پاكيزه، گندمگون و به شكل شريفان و بزرگان، سوار بر شتر و مشك كوچك آبى به دست، به من رسيد. بر او سلام كردم و او پاسخم را داد و فرمود: «تشنه هستى؟»
گفتم: آرى. مشك را به من داد و نوشيدم و سپس فرمود: «مىخواهى به كاروان برسى؟». گفتم: آرى.
او مرا پشت خود سوار كرد و به سوى مكّه راه افتاد. عادت من، خواندن حرزى يمانى در هر روز بود و خواندن آن را شروع كردم كه در برخى جاهايش، مىگفت:
«اين گونه بخوان» و جز اندك زمانى نگذشته بود كه به من گفت: «اين جا را مىشناسى؟». نگريستم، ديدم صحراى ابطح (ريگزار مكّه) است. فرمود: «فرود آى!» و چون فرود آمدم، باز گشت و غايب شد.
آن هنگام فهميدم كه او قائم عليه السلام است و از جدايى و نشناختنش ناراحت و نادم شدم، و پس از هفت روز، كاروان رسيد و مرا پس از آن كه از زنده ماندنم مأيوس شده بودند، در مكّه ديدند و از اين رو مشهور به داشتن طىّ الأرض شدم.
پدرم [علّامه محمّدتقى مجلسى] گفت: من حرز يمانى را نزد او خواندم و آن را تصحيح كردم و او به من اجازه [ى نقل آن را] داد و ستايش، ويژه خداست.[١]
ر. ك: ج ٢ ص ٣٢٢ (توضيحى در باره كنيه «ابا صالح»)
[١]. بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ١٧٥.