دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٠ - ٣/ ١٢ اسماعيل بن حسن هرقلى
و پيراهنم را تكّهتكّه كردند و متصدّيان حرم، مرا وارد خزانه حرم كردند و مردم را از من دور داشتند و اين وضعيت ادامه داشت، تا آن كه به هزار زحمت به بغداد رسيدم و وزير قمى از سيّد رضى الدين [ابن طاووس]، بررسى صحّت ماجرا را خواست.
او (سيّد رضى الدين) خود را به من رساند و چون دُمَل را در پاى من نديد، لختى مدهوش شد و با حالت گريان، مرا نزد وزير بُرد و مرا برادر و محبوبترين فرد نزد خودش معرّفى كرد. وزير، حكايت مرا شنيد و پزشكان را كه دُمَل مرا ديده و مداوا نكرده بودند، خواست و گفت: دُمل او خوب شدنى است؟ گفتند: نه.
گفت: بر فرض معالجه و قطع و نمردن، چه قدر طول مىكشد كه زخم خوب شود؟ گفتند: دو ماه؛ امّا جايش حفرهاى سفيد و بىمو مىماند. وزير از آنها پرسيد:
كِى او را معاينه كردهايد؟ گفتند: ده روز پيش. وزير، ران مرا نشان داد كه مانند ران ديگرم بود، بى هيچ نشانى از دُمَل. يكى از پزشكان، فرياد كشيد كه: اين، كار مسيح است! وزير گفت: حال كه كار شما نيست، ما مىدانيم كه كار كيست. و ماجرا را براى خليفه گفت و او هزار دينار به من بخشيد؛ امّا من گفتم: جرئت گرفتن يك دينارش را هم ندارم. خليفه گفت: از كه مىترسى؟ گفتم: از همو كه مرا خوب كرد. او گفت كه از شما چيزى نگيرم. خليفه گريست و مكدّر شد و من بيرون آمدم و چيزى نگرفتم.
على بن عيسى اربلى، نويسنده كتاب، از سه تن ديگر، تأييد اين حكايت را نقل كرده است. دو تن از اين افراد، يعنى صفى الدين محمّد علوى و نجم الدين حيدر، از بزرگان و سرشناسان و دوستان اربلى بوده و اسماعيل هرقلى را در حال بيمارى و صحّت ديدهاند.[١]
[١]. كشف الغمّة: ج ٣ ص ٢٨٣، السلطان المفرِّج عن أهل الإيمان: ص ٦٨ ش ١٤، بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ٦١ ح ٥١، نجم الثاقب: ص ٢٦٦ ح ٥.