دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦٨ - ٥/ ٣ توسل بانو نيكصفت
مىشود. متوسّل شو به امام زمان! مريضه اشاره كرد كه مرا ببريد پشت بام. بنده فرستادم دوازده نفر زن عرب آمدند و با كمك يكديگر مريضه را به پشت بام بردند و قاليچه هم براى والدهاش انداختم كه او هم مشغول دعا كردن باشد و بنده از فكر و خيال زياد و غم و غصّه در اتاق پايين، إلى صبح بيدار بودم، و طبق سفارشى كه قبلًا به عبد الخالق شوفر كرده بودم، يك ساعت قبل از آفتاب، اتومبيل را آورد درب منزل و بنده پس از اداى نماز صبح سوار شدم و به رود كارون رفتم. ديدم آمبولانس حاضر است و برگشتم آمدم خيابان. از كاروانسرايى، چهار حمّال برداشتم آمدم منزل. آنها را گذاشتم درب خانه و فوراً رفتم به اداره خودمان. درب اداره را باز كردند و رفتم در اتاق كار و نوشتم به كارمندان كه من مريضه را بردم آبادان براى عمل. هر چه تلگراف و نامه از شعبات و تهران رسيد، با تلفن اطّلاع دهيد تا جواب داده شود.
برگشتم آمدم منزل. تازه آفتاب زده بود. وارد منزل شدم كه مريضه را از پشت بام بياورم پايين. ناگاه چشمم افتاد به ايوان مقابل اتاق خود. ديدم مريضه، سلامت و بدون آماس شكم و بدون درد، با مادر خود نشستهاند و يكديگر را در بغل گرفتهاند.
هم اشك مىريزند و هم مىخندند. با حالت بُهتى كه در من ايجاد شده بود، چند دقيقه نگاه كردم. مريضه گفت: ديدى كه خواب من راست بود و امام زمان عليه السلام مرا شفا داد و از مرگ حتمى نجات يافتم!
اين طور تعريف كرد كه: نزديك سحر بود و در عالم يقظه، مرا از پشت بام بلند كردند، به طرف آسمان بردند، مثل اين كه در طيّاره بودم و صداى خروسى به گوشم مىرسيد و ماه و ستارهها به قدرى نزديك شده بودند كه تصوّر مىكردم دستم به آنها مىرسد و چنان سحر نورانى و روحانى به عمرم نديده بودم. همين طور كه خوابيده بودم، ولىّ عصر عليه السلام تشريف آوردند و من عذر خواستم كه نمىتوانم بنشينم و ادب به جا بياورم. ايشان فرمود: «عيبى ندارى» و از روى چادر، دست مبارك را بر روى