دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٢ - ٣/ ٣١ مردى فلج
امروز مرا با خود ببر و در جايى بگذار و هر جا خواستى، برو. آن مرد صالح پذيرفت و مرا به مقام قائم- كه درودهاى خدا بر او باد- در خارج نجف بُرد و مرا در آن جا نشاند و پيراهنش را در حوض شست و روى درخت انداخت تا خشك شود و به صحرا در پى كار خود رفت. من غمگين و در انديشه عاقبت كار خود بودم كه جوانى خوشسيما و گندمگون وارد صحن شد و بر من سلام داد و به اتاق مقام [قائم] رفت و چند ركعت نماز با خضوع و خشوع در محراب خواند، به گونهاى كه تا كنون نديده بودم. هنگامى كه نمازش را به پايان برد، بيرون و به نزد من آمد و از حالم پرسيد. به او گفتم: به بلايى گرفتار شدهام كه مرا در تنگنا قرار داده است.
خداوند، نه شفايم مىدهد كه سالم شوم و نه مرا مىبرد تا راحت شوم.
او فرمود: «غصّه نخور. خداوند، هر دو را به تو خواهد داد» و رفت. هنگامى كه بيرون رفت، ديدم پيراهن، روى زمين افتاده است. برخاستم و پيراهن را برداشتم و آن را شستم و روى درخت انداختم. سپس به كارم انديشيدم و گفتم: من كه نمىتوانستم برخيزم و حركت كنم. پس چگونه اين كار را كردم؟! به خودم نگريستم. از بيمارىام چيزى نديدم. دانستم كه او قائم عليه السلام بوده است. بيرون آمدم و به صحرا نگريستم؛ امّا كسى را نديدم و سخت پشيمان شدم.
هنگامى كه آن مرد صالحِ صاحب حجره آمد، از حالم پرسيد و در كارم حيران ماند. ماجرا را به او خبر دادم. او نيز بر آنچه از دست او و من رفته است، حسرت خورد و با او به حجره رفتم.
مىگويند او سالم و بىمشكل بوده است تا اين كه حاجيان و همراهان او باز مىگردند. هنگامى كه آنان را مىبيند و كمى هم با آنان مىماند، بيمار مىشود و مىميرد و در صحن به خاكش مىسپارند، و صحّت خبرش نسبت به هر دو امر (بهبود يافتن و مردن و آسوده شدن) آشكار مىشود.
اين قصّه، نزد اهالى نجف، مشهور است و افراد صالح و مورد اعتماد آنها، آن را