دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣١ - ٣/ ٢٢ محمد بن نجم اسود
پس از گذشت يك چهارم آن، خانوادهاش را بيدار كرد و آنها بيدار شدند و ديدند كه خانه و بام چنان پُر از نور شده كه چشم را مىزند. پرسيدند: چه خبر است؟ گفت:
امام عليه السلام نزد من آمد و فرمود: «اى حسين! برخيز». گفتم: اى سَرور من! آيا مىبينى كه مىتوانم برخيزم؟ و او دستم را گرفت و مرا ايستاند و بيمارىام از بين رفت و الآن صحيح و سالم جلوى شما هستم. او به من فرمود: «اين گذر، درِ ورودى من به مزار جدّم [امير مؤمنان عليه السلام] است. هر شب آن را ببند».[١] گفتم: چشم، گوش به فرمانم!
آن مرد (حسين مدلّل) برخاست و به مزار امام على عليه السلام رفت و امام را زيارت كرد و خداى متعال را بر اين نعمت، سپاس نهاد و ستود و اين گذر، محلّى براى نذر در ضرورتها شده و نذر كننده، به بركت امام قائم عليه السلام، ناكام و دست خالى باز نمىگردد.[٢]
٣/ ٢٢: محمّد بن نجم اسود
٨٣٤. سيّد على بن عبد الكريم بن عبد الحميد نيلى، در باره زيارت كنندگان قائم عليه السلام مىگويد:
شيخِ صالح عالم فاضل، شمس الدين محمّد بن قارون، برايم نقل كرد كه مردى به نام محمّد بن نجم، ملقّب به اسود در روستاى دقوسا در ساحل رود بزرگ فرات زندگى مىكرد كه اهل خير و صلاح بود و همسرى صالح و شايسته به نام فاطمه و دو فرزند به نام على و زينب داشت. در سال ٧١٢ ق، اين مرد و همسرش نابينا شدند و مدّتى چنين ماندند و زندگىشان بسيار دشوار شد. در يكى از شبها، زن احساس مىكند كه دستى بر صورتش كشيده مىشود و كسى مىفرمايد: «خداوند، نابينايى را
[١]. اين عبارت بر اساس نقل بحار الأنوار، ترجمه شد. در منبع، به جاى« ببند»، عبارت« آن را اعلام كن» آمده است.
[٢]. السلطان المفرِّج عن أهل الإيمان: ص ٤٧ ش ٤، بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ٧٣ ش ٥٥، نجم الثاقب: ص ٣٦٣ ح ٤٤.