دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٤ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
گريست تا آن جا كه لباسهايش تَر شد.
سپس گفت: «اى ابن مازيار! اكنون به تو اذن داده شد. به اقامتگاهت برو و آماده باش و چون شب، ردايش را بر همه پوشاند و تاريكىاش، مردم را فرا گرفت، به درّه بنى عامر برو كه مرا آن جا خواهى ديد».
من به خانهام رفتم و چون احساس كردم وقتش رسيده است، اثاثيّهام را مرتّب كردم و مَركبم را پيش آوردم و آن را روى او خوب بستم و حركتش دادم و بر پشتش سوار شدم و به شتاب آمدم تا وارد درّه شدم كه ديدم آن جوان ايستاده است و ندا مىدهد: «اى ابو الحسن! به سوى من بيا». من پيوسته به سوى او رفتم و چون نزديكش شدم، پيش از من سلام كرد و به من گفت: «اى برادر! با ما بيا» و همواره با من سخن مىگفت و من با او سخن مىگفتم تا آن كه كوههاى عرفات را پشت سر گذارديم و به كوههاى مِنا رسيديم و سپيده كاذب و اوّل صبح دميده بود كه از كوههاى طائف گذشتيم، و هنگامى كه به آن جا رسيديم، به من فرمان داد كه فرود آيم و به من گفت: «فرود آى و نماز شب بخوان»، و من خواندم، و به من فرمان داد كه نماز وتر بخوانم و من خواندم و اين، بهرهاى از او بود. سپس مرا به سجده و تعقيبات نماز فرمان داد و سپس نمازش را به پايان بُرد و سوار مَركبش شد و مرا نيز به سوار شدن فرمان داد و حركت كرد و من نيز با او حركت كردم، تا آن كه به بلندىِ طائف رسيد و گفت: «آيا چيزى مىبينى؟».
گفتم: آرى. توده ريگى مىبينم كه چادرى مويين روى آن است و از خانه، نور، ساطع مىگردد. هنگامى كه آن را ديدم، دلم صاف شد و به من گفت: «به آرزويت رسيدى؛ مباركت باشد!».
سپس گفت: «اى برادر! با من بيا» و من همراه او رفتم تا از بلندى، سرازير شد و به پايين آن رسيد و گفت: «فرود بيا كه اين جا هر سركشى، رام و هر جبّارى، فروتن مىشود» و گفت: «افسار شتر را رها كن».