دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١١ - ٣/ ٥ حسن بن عبد الله تميمى
پيش، خواهرزاده ابو بكر نخالى عطّار- كه صوفى و همدم صوفيان بود- نزد من آمد و به او گفتم: تو كيستى و كجايى؟ گفت: من هفده سال است كه مسافرم. به او گفتم:
شگفتترين چيزى كه ديدهاى، چه بوده است؟ گفت: در اسكندريّه (بندرى در مصر) در كاروانسرايى كه غريبان در آن جا منزل مىگرفتند، فرود آمدم. در وسط كاروانسرا، مسجدى بود كه مردم در آن نماز مىخواندند و امام جماعتى داشت و جوانى بود كه از اتاقش يا غرفهاى[١] بيرون مىآمد و پشت سر آن امام نماز مىخواند و بى درنگ به اتاقش باز مىگشت و با مردم نمىماند.
چون اين كار به درازا كشيد و او را جوانى پاكيزه و عبا بر دوش ديدم، گفتم: به خدا سوگند، من دوست دارم تو را خدمت كنم و به حضور تو تشرّف يابم! او فرمود: «مختارى» و من پيوسته او را خدمت مىكردم تا كاملًا با من انس گرفت و روزى به او گفتم: تو كيستى؟ خداوند، عزيزت بدارد!
فرمود: «من صاحب حقّم».
به او گفتم: اى سَرور من! كِى ظهور مىكنى؟
فرمود: «الآن، هنگام ظهور من نيست و هنوز مدّتى باقى مانده است» و من به خدمت او مشغول بودم و او به همان حال، در نماز جماعت شركت مىكرد و از لغو و حرفهاى كمارزش، دورى مىنمود تا آن كه فرمود: «نيازمند به مسافرتم».
به او گفتم: من همراهت هستم.
سپس به او گفتم: اى سَرور من! كِى امر تو آشكار مىشود؟
فرمود: «نشانه ظهور من، فراوانى هرج و مرج و فتنههاست و به مكّه مىآيم و در مسجد الحرام مىمانم و مردم مىگويند: براى ما امامى تعيين كنيد. و سخن فراوان مىشود، تا آن كه مردى از ميان مردم بر مىخيزد و به چهره من مىنگرد و سپس مىگويد: اى مردم! اين مهدى است. به او بنگريد! آنها دست مرا مىگيرند و مرا ميان
[١]. به بالاخانه و اتاق طبقه دوم، غرفه گفته مىشود.