دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٩ - ٣/ ٥ حسن بن عبد الله تميمى
كار؟ سپس به سوى من بيرون آمد. بر او سلام دادم و ماجرا را برايش باز گفتم. او به درون خانه رفت و صد دينار برايم آورد و آنها را گرفتم و به من گفت: با او دست دادى؟ گفتم: آرى. او دستم را گرفت و بر روى چشمانش نهاد و به صورتش كشيد.
گفتنى است كه اين گزارش، اسناد ديگرى نيز دارد و در قرن چهارم و پنجم، مشهور بوده است.[١]
همچنين از همان شخص، اين گونه حكايت كرده است: رهسپار مزار امام حسين عليه السلام شدم تا روز عرفه آن جا باشم و روز عرفه در آن جا بودم و نماز عشا را خواندم و [به قرائت] ايستادم و از سوره حمد آغاز كردم. جوانى خوشسيما نيز بود كه ردايى نقشدار به تن داشت و او نيز از حمد آغاز كرد و او پيش از من و يا من پيش از او [قرآن را] ختم كرديم، و صبحهنگام، با هم از در مزار خارج شديم و چون به ساحل فرات رسيديم، جوان به من فرمود: «تو مىخواهى به كوفه بروى، برو!»، و من از طريق فرات رفتم و جوان، از راه خشكى رفت. سپس من از جدايىاش پشيمان شدم و او را دنبال كردم. به من فرمود: «بيا همگى به پاى ديوار بند [شريعه فرات] برويم، و همگى خوابيديم و چون بيدار شديم، كنار عوفى (/ غرّى)[٢] روى كوه (/ پُشته) كنار خندق بوديم.
به من فرمود: «تو در تنگنا هستى و عيالوار. نزد ابو طاهر زرارى[٣] برو. او از خانهاش با دستى خونين از قربانىاش بيرون مىآيد. به او بگو: جوانى با اين اوصاف به تو مىگويد: كيسهاى را كه يكى از برادرانت برايت آورده و بيست دينار
[١]. الغيبة، طوسى: ص ٢٦٩ ح ٢٣٤ و ص ٢٧٠ ح ٢٣٥، بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ١٤ ح ١٢. نيز، ر. ك: الخرائج و الجرائح: ج ١ ص ٤٧١ ح ١٥.
[٢]. نجف.
[٣]. محمّد بن سليمان بن حسن بن جهم ابو طاهر زرارى( م ٢٣٧- ٣٠٠ يا ٣٠١ ق)( تاريخ آل زرارة: ص ١٨، الكنى و الألقاب: ج ١ ص ١٣٢).