دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤ - ٢/ ١١ حسين بن حمدان
من با آن كه مردى آرام و نترس بودم، از او به لرزه افتادم و هيبتش در دلم افتاد و به او گفتم: سَرور من! آنچه بفرمايى، انجام مىدهم.
فرمود: «هنگامى كه به جايى كه قصدش را دارى، رسيدى و با رضايت به آن جا وارد شدى، خمس آنچه را به دست آوردى، به مستحقّ آن مىرسانى». و من گفتم:
چشم، اطاعت مىكنم.
او فرمود: «برو، خدا به همراهت!»، و افسار مركبش را كج كرد و باز گشت. من نفهميدم كه از كدام راه رفت و سمت چپ و راست را در پى او جستجو كردم؛ امّا بر من ناپيدا شد و ترسم افزون شد و باز گشتم و به سوى لشكرم آمدم و ماجرا را فراموش كردم.
هنگامى كه به قم رسيدم، در انديشه جنگ با آنان بودم؛ امّا اهالى آن جا به سوى من آمدند و گفتند: ما با كسانى كه به اين جا مىآمدند، به اين خاطر مىجنگيديم كه با ما همعقيده نبودند؛ امّا حال كه تو آمدهاى، اختلافى با هم نداريم.[١] به شهر، داخل شو و آن را هر گونه كه مىدانى، اداره كن.
من روزگارى در آن جا ماندم و اموالى بيشتر از آنچه تخمين مىزدم، به دست آوردم. سپس فرماندهان، از من نزد خليفه بدگويى و سخنچينى كردند و بر طولانى شدن مدّت اقامت [و حكومتم] و فراوانى اموالى كه به دست آورده بودم، حسد بردند و بركنار شدم و به بغداد باز گشتم. ابتدا به سراى خليفه رفتم و بر او سلام دادم و به خانهام آمدم. در ميان كسانى كه نزد من آمدند، محمّد بن عثمان عَمرى بود كه از ميان مردم گذشت و پيش آمد تا [كنار من نشست و] بر همان چيزى تكيه زد كه من تكيه زده بودم. من از اين كارش، به خشم آمدم؛ ولى او همچنان نشسته بود و بر نمىخاست و مردم مىآمدند و مىرفتند و خشم من افزون مىشد. هنگامى كه
[١]. حسين و حسن و ساير حاكمان حمدانى، چون شيعه بودهاند، با مردم قم همكيش به شمار مىآمدند.( م)