دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩١ - ٢/ ٢٥ مردى از بنى راشد
كاش مىدانستم اين كاخ كه تا كنون آن را نديده و در بارهاش نشنيدهام، چيست! به طرفش رفتم و چون به درگاهش رسيدم، دو خدمتگزارِ سفيدروى را ديدم. بر آن دو، سلام دادم. به زيبايى پاسخم را دادند و گفتند: بنشين، كه خدا خيرت را خواسته است. يكى از آن دو برخاست و به اندرون رفت و خيلى نماند و سپس بيرون آمد و گفت: برخيز و داخل شو. من به درون كاخ رفتم. ساختمانى نيكوتر و درخشانتر از آن نديده بودم. خادم، جلوتر رفت و پرده اتاق را بالا زد و سپس به من گفت: وارد شو. من داخل خانه شدم. ديدم جوانى ميان اتاق نشسته است و شمشيرى بلند، بالاى سرش از سقف آويخته بود كه مىرفت نوكش با سرش تماس يابد و جوان، مانند ماه شب چهارده، ميان تاريكى مىدرخشيد. بر او سلام دادم و او پاسخ سلام را با لطيفترين و نيكوترين سخن باز گرداند. سپس به من فرمود: «آيا مىدانى من كه هستم؟».
گفتم: نه، به خدا سوگند!
فرمود: «من قائم خاندان محمّد هستم. من كسى هستم كه در آخر الزمان، با اين شمشير خروج مىكنم- و به آن شمشير اشاره كرد- و زمين را از عدل و داد پُر مىكنم، همان گونه كه از ظلم و ستم پر شده است».
من به رو افتادم و گونه به خاك ساييدم. فرمود: «چنين مكن! سرت را بلند كن.
تو فلانى از شهرى از كوهستان [به نام همدان] هستى؟».
گفتم: آرى، اى سَرور من!
فرمود: «آيا دوست دارى به سوى خانوادهات برگردى؟».
گفتم: آرى سَرورم! و آنان را به آنچه خداى عز و جل [از زيارت شما] به من عنايت كرده است، بشارت مىدهم.
او به خدمتگزار اشاره كرد و وى دستم را گرفت و كيسهاى به من داد و بيرون