دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٢ - ٣/ ٢٣ مردى از كوفه
از تو بُرد! به خدمت همسرت ابو على قيام كن و در خدمتگزارى او كوتاهى مكن».
چشمانش را كه مىگشايد، خانه را پر از نور مىبيند و مىفهمد كه او قائم عليه السلام بوده است.[١]
٣/ ٢٣: مردى از كوفه
٨٣٥. سيّد على بن عبد الكريم بن عبد الحميد نيلى با سندش از حسن بن محمّد بن قاسم و او از مردى به نام عمّاره مىگويد: كاروانى از ناحيه طيّئ رسيد تا از ما گندم بخرند. ميان آنها مردى خوشسيما بود كه رئيس كاروان بود. به يكى از حاضران گفتم: ترازو را از خانه علوى بياور. آن مرد صحرانشين گفت: اين جا نزد شما علوى هست؟ گفتم:
واى چه مىگويى؟! بيشتر كوفه علوى هستند. مرد صحرانشين گفت: به خدا سوگند كه مرد علوى را در صحرا در يكى از شهرها پشت سرم جا نهادم! گفتم: ماجرا چيست؟ گفت: بِدان كه من، بزرگ و پيشروِ اين كاروانم. ما با حدود سيصد اسبسوار، عازم جنگ [و غارت] شديم؛ ولى راهنمايمان را گم كرديم و سه روز بدون غذا و گرسنه مانديم. به همديگر گفتيم: قرعه مىكشيم و يكى از اسبهايمان را مىكشيم، چند بار قرعه كشيديم و به نام اسب من در آمد؛ ولى من نپذيرفتم؛ زيرا هزار دينار برايم ارزش داشت و بيشتر از فرزندم دوستش داشتم تا آن كه بار سوم گفتم: بگذاريد يك تاخت ديگر با آن بروم. او را تا تپّهاى به فاصله يك فرسنگى دواندم. پايين تپّه، كنيزى هيزم جمع مىكرد. با او گفتگو كردم. از آنِ مردى علوى بود.
به نزد همراهانم باز گشتم و آنها را به آن جا نزد آن مرد علوى بردم. از خيمه
[١]. السلطان المفرِّج عن أهل الإيمان: ص ٤٨ ش ٥، بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ٧٤ ش ٥٥، نجم الثاقب: ص ٣٦٣ ح ٤٥.