دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٠ - ٣/ ١ ابن هشام
فراهم نگشت. كسى را به نام «ابن هشام» نايب گرفتم و به او نامه مُهر شدهاى دادم.
در نامه پرسيده بودم كه: عمرم چه قدر خواهد بود؟ و آيا مرگ من در همين بيمارى است يا خير؟ و به آن نايب گفتم: خواستهام اين است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجر الأسود را بر جاى خودش مىنهد و جواب نامه گرفته شود. تو را براى اين كار، نايب گرفتهام.
ابن هشام مىگويد: چون به مكّه رسيدم و تصميم بر آن شد كه حجر الأسود را به جاى خود باز گردانند، مبلغى به خدّام خانه خدا دادم كه توانستم جايى باشم كه قرار دهنده حجر الأسود بر جايش را ببينم. كسى را هم از خدّام قرار دادم كه مانع فشار مردم بر من شود.
هر كس كه مىخواست حجر الأسود را بر جاى خود نهد، مىلرزيد و قرار نمىگرفت. جوانى گندمگون و زيباروى آمد. آن را گرفت و در جايش نهاد و قرار گرفت. گويا اصلًا از جايش جدا نشده است. صداها برخاست. آن جوان خواست كه از در مسجد بيرون رود. از جايم برخاستم و در پى او رفتم و مردم را از راست و چپ خود، كنار مىزدم تا آن جا كه پنداشتند ديوانهام. مردم برايم راه مىگشودند و چشمم از او جدا نمىشد، تا آن كه از مردم جدا شد. من در پى او شتاب مىكردم و او آرام مىرفت و من به او نمىرسيدم. چون به جايى رسيد كه جز من كسى نبود كه او را ببيند، ايستاد و رو به من كرد و فرمود: «آنچه همراه دارى، بده».
نامه را به او دادم. بى آن كه به آن بنگرد، فرمود: «به او بگو: از اين بيمارى، هراسى نداشته باش. مرگ او، پس از سى سال خواهد بود».
به گونهاى مدهوش شدم كه توان حركت نداشتم و او مرا گذاشت و رفت.
ابو القاسم ابن قولويه گفت: ابن هشام اين جمله امام را به من رساند.