دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧ - ١/ ١٦ مردى از فارس
سامرّا آمدم و به درِ خانه ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) چسبيدم تا اين كه مرا بدون آن كه اذن بطلبم، فرا خواند و بر او وارد شدم و سلام دادم.
فرمود: «اى ابو فلان! حالت چه طور است؟» و سپس به من فرمود: «بنشين، اى فلان!». سپس از حال مردان و زنان خويشانم پرسيد و آن گاه فرمود: «چه چيزى تو را به اين جا كشانده است؟».
گفتم: اشتياق براى خدمت كردن به شما.
به من فرمود: «در خانه بمان»، و من در خانه همراه خادمان بودم و گاه آنچه را مىخواستند، از بازار برايشان مىخريدم و هر گاه كه زنى در خانه نبود، بدون اجازه بر ايشان (امام عسكرى عليه السلام) وارد مىشدم.
روزى بر امام عليه السلام- كه در بيرونىِ خانه بود- وارد شدم. حركتى در اتاق شنيدم و ندايى كه گفت: «همان جا بمان!». من جرئت ورود و خروج نيافتم تا كنيزى به سوى من بيرون آمد كه چيزى سرپوشيده با خود داشت. سپس امام عليه السلام مرا صدا زد كه داخل شوم. داخل شدم و كنيز را نيز ندا داد و او به سوى ايشان باز گشت.
امام عليه السلام به كنيز فرمود: «پرده از آنچه با توست، بردار».
او پرده برداشت. پسرى سپيد و خوشسيما بود. پارچه را از شكمش نيز كنار زد؛ مويى از زير گلو تا نافش روييده بود كه سبز بود نه سياه.
امام عسكرى عليه السلام فرمود: «اين، همان امام شماست» و سپس به كنيز فرمان داد و او كودك را برداشت و برد، و ديگر پس از آن، او را نديدم تا ابو محمّد عليه السلام در گذشت.
ضوء بن على مىگويد: به آن مرد ايرانى گفتم: در آن هنگام، عمر او را چند سال مىدانستى؟ گفت: دو سال.
عبدى مىگويد: به ضوء گفتم: تو اكنون عمر او را چه قدر مىدانى؟ گفت:
چهارده سال.