دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤١ - ٣/ ٣١ مردى فلج
٣/ ٣٠: ميرزا محمّد استرآبادى
٨٤٢. علّامه مجلسى به سند خود از ميرزا محمّد استرآبادى[١] نقل مىكند كه گفت: شبى به گرد كعبه طواف مىكردم. جوانى نيكوروى آمد و به طواف مشغول شد و چون به من نزديك شد، دسته گل سرخى كه وقت روييدنش نبود، به من بخشيد. آن را از او گرفتم و بوييدم و به او گفتم: اين از كجاست، سَرور من؟!
فرمود: «از خرابات».
سپس از ديده من ناپيدا شد و ديگر او را نديدم.[٢]
٣/ ٣١: مردى فلج
٨٤٣. علّامه مجلسى مىگويد: گروهى از اهالى نجف به من خبر دادند كه مردى از اهالى كاشان در راه حج، به نجف آمد. در آن جا بيمار و پاهايش خشك و از راه رفتن ناتوان شد. همراهانش او را نزد انسان صالحى نهادند كه در حجره مدرسهاى در اطراف حرم امير مؤمنان عليه السلام سكونت داشت. اين مرد، هر روز در را بر او مىبست و براى گردش و يا آوردن دُرّ نجف، به صحرا مىرفت.
روزى مرد فلج به او گفت: دلتنگ شدهام و در اين جا از تنهايى دلم گرفته است.
[١]. ميرزا محمّد بن على بن ابراهيم استرآبادى: او عالمى فاضل. جليل، كامل و متكلّمى محقّق و دقيق و پارسا وزاهد و مورد اعتماد بود. وى استاد رجالشناسان و مؤلّف منهج المقال است. او در مكّه، مجاور مسجد الحرام شد تا آن كه در سال ١٠٢٨ ق در گذشت( الكنى والألقاب: ج ٣ ص ٢٢٠).
[٢]. بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ١٧٦. اين ماجرا را علّامه مجلسى رحمه الله در شمار داستانهاى آن دسته از معاصرانش كه امام عليه السلام را زيارت كردهاند، آورده است؛ ولى در متن، قرينهاى براى اثبات اين مدّعا وجود ندارد. اين سخن در مورد شمارى ديگر از اين ماجراها نيز صادق است.