دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٢ - ٤/ ١٠ ملا محمود عراقى
نظر به اين همه، باز حركت كرده، اراده جانب مقصود كرديم. چون صاحب منزل بر اين اراده مطّلع گرديد، در مقام منع اكيد بر آمد و گفت: مظانّ هلاكت است و جايز نيست. جواب گفتيم كه: از اين جا تا قريه ارحام كه مسافت چندان نمىباشد و يك گردنگاه زياده فاصله نيست و هواى آن طرف هم كه مانند اين طرف نيست و در يك فرسخ مسافت هم مظنه هلاكت نمىباشد. بالجمله از او اصرار در منع و از ما اصرار در رفتن. آخر الأمر، چون اصرار را مفيد نديد، گفت: پس اندك توقّف نماييد تا آن كه مرا كارى است، آن را ديده، به زودى بيايم. اين بگفت و برفت و درِ اتاق را پيش نمود. چون او برفت، ما با يكديگر گفتيم كه: مصلحت در اين است كه تا او نيامده، برخيزيم و برويم؛ زيرا اگر بيايد، باز ممانعت مىنمايد. پس برخاسته، اراده خروج كرده، در را بسته ديديم. دانستيم كه آن مرد مؤمن، حيله در منع ما كرده. بعد از يأس از تأثير منع لا علاج ديگر باره نشستيم. ناگاه دخترى را در ميان ايوان آن اتاق ديديم كه كاسه در دست دارد و آمده از موزه- كه در ايوان بود- آب ببرد. آن دختر را گفتم كه: در را بگشا. او هم غافل از حقيقت امر، در گشود و ما به زودى بيرون آمده، روانه شديم. بعد از آن كه از اتاق و حياط- كه بر بالاى تلّى واقع بود- بيرون آمديم و در ميان صحرا افتاديم، ناگاه صاحب منزل را از بالاى بام- كه از براى روفتن برف بر آن برآمده بود-، چشم به ما افتاد. فرياد بر آورد كه: آقايان عزيزان! نرويد، تلف مىشويد.
بيچاره هر قدر اصرار كرد، فايده نداد و اعتنايى نكرديم. چون اصرار را بافايده نديد، دويد كه: راه، بسته و ناپيدا مىباشد. شروع به ارائه طريق و دلالت راه نمود كه:
حالا كه مىرويد، از فلان مكان و فلان طرف برويد و تا آن مكان كه آواز مىرسيد، بيچاره دلالت مىنمود، تا آن كه ديگر صدا نمىرسيد. پس سكوت كرد و ما روانه شديم تا آن كه مسافتى از آن قريه دور افتاديم و راه هم چون بالمرّه مسدود بود، نيافتيم و بيخود مىرفتيم. گاه بر گودالهايى كه برف همواره كرده بود، واقع