دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥ - ٢/ ٧ ابو نعيم، محمودى، علان، ابو هيثم، ابو جعفر و علوى
او گفت: تا اين زمان كه با ما سخن گفت، اين مسئله را فراموش كرده بود.
شيخ صدوق مىگويد: اين حديث را عمّار بن حسين بن اسحاق اسروشنى- كه خدا از او خشنود باد- در كوهستان بوتك در سرزمين فرغانه[١] با سندى ديگر از ابو نعيم انصارى برايم نقل كرده است و نيز ابو بكر محمّد بن محمّد با سندش، مشابه همين حديث را از ابو جعفر محمّد بن على منقذى حسنى، روايت كرده است.[٢]
٧٨٤. ابو على محمّد بن احمد محمودى[٣] حكايت كرده است كه: من بيست و اندى حج گزاردم و در همه آنها به پرده كعبه مىآويختم و نزد حطيم و حجر الأسود و مقام ابراهيم مىايستادم و در اين جاها بر دعا مداومت مىورزيدم و در موقف [عرفات و مشعر]، وقوف مىكردم و دعاى مهمّ من اين بود كه مولايم صاحب الزمان را- كه درودهاى خدا بر او باد- به من بنماياند.
در يكى از سالها، در مكّه توقّف كرده بودم تا چيزى را كه نياز داشتم، بخرم و غلامى همراهم بود كه در دستش آبخورىِ درخشانى بود. من پول را به غلام دادم و آبخورى را از دستش گرفتم و او سرگرم چانهزدن و خريد شد و من ايستاده و منتظر بودم كه كسى ردايم را كشيد. رويم را به او چرخاندم و مردى را ديدم كه چون به او نگريستم، از هيبتش به وحشت افتادم. به من فرمود: «آبخورى را مىفروشى؟» و من [از ترس] نتوانستم پاسخ دهم و از جلوى چشمانم ناپديد شد و نتوانستم با ديدگانم او را دنبال كنم، و گمان بردم كه مولايم است. روزى از روزها در باب صفا در مكّه نماز مىخواندم. به سجده رفتم و آرنجم را در سينهام جاى دادم كه كسى مرا با پا تكان داد. سر كه برداشتم، به من فرمود: «شانههايت را از سينهات باز كن».
[١]. فرغانه، جايى نزديك سمرقند است و به آن،« كاسان» نيز مىگفتهاند و شهرى بزرگ و آباد بوده است.
[٢]. كمال الدين: ص ٤٧٠ ح ٢٤، الغيبة، طوسى: ص ٢٥٩ ح ٢٢٧، دلائل الإمامة: ص ٥٤٢ ح ٥٢٣، فلاح السائل: ص ٣٢٢ ح ٢١٦، نزهة الناظر: ص ٢٢٨ ح ٥٢٨، بحار الأنوار: ج ٥٢ ص ٦ ح ٥.
[٣]. ر. ك: ص ٤٠ ح ٧٨٣ پاورقى ٣.