دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦ - ٢/ ٧ ابو نعيم، محمودى، علان، ابو هيثم، ابو جعفر و علوى
چشم گشودم، ديدم همان مردى است كه آبخورى را از من خواسته بود و چنان هيبتش مرا فرا گرفته بود كه نتوانسته بودم او را دنبال كنم و از جلوى ديدگانم ناپديد شده بود.
و من بر اميد و يقينم پابرجا بودم و مدّتى گذشت. من حج مىگزاردم و دعا در موقف [عرفات و مشعر] را ادامه مىدادم، تا اين كه در آخر سال، در پشت كعبه نشسته بودم و يمان بن فتح بن دينار و نيز محمّد بن قاسم علوى و علّان كلينى با من بودند و با هم گفتگو مىكرديم كه مردى را در طواف ديدم. با نگاه به او اشاره كردم و برخاستم و دوان دوان در پى او رفتم. او طواف كرد تا آن كه به حِجر [اسماعيل] رسيد. گدايى را ديد كه در حِجر، ايستاده است و مردم را به خداى عز و جل سوگند مىدهد و گدايى مىكند و مىخواهد تا به او صدقه بدهند. آن مرد، سرك كشيد و چون گدا را ديد، خم شد و چيزى از زمين برداشت و آن را به گدا داد و گذشت. به سوى گدا راه كج كردم و از آنچه به او بخشيده بود، پرسيدم؛ امّا او از آگاه كردنم خوددارى كرد. من يك دينار به او دادم و گفتم: آنچه را در دست دارى، به من نشان بده. دستش را باز كرد و [پول در دستش را] بيست دينار تخمين زدم، و يقين قلبى پيدا كردم كه او مولاى من است.
به همان جا كه نشسته بودم، باز گشتم و چشمم به طواف بود تا آن گاه كه آن مرد از طواف فارغ شد و به سوى ما آمد و بيم شديدى ما را فرا گرفت و ديدگان همه ما سرگشته شدند و برايش برخاستيم و او نشست. به او گفتيم: كجايى هستى؟
فرمود: «عرب هستم».
گفتيم: از كدام تيره؟
فرمود: «از هاشميان».
گفتيم: از كدام هاشميان؟
فرمود: «بر شما مخفى نمىماند، اگر خداى متعال بخواهد».