دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٢ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
گفت: «خدا رحمتش كند! چه شبهاى طولانى و چه پاداش فراوان و چه اشكهاى ريزانى داشت!».
گفت: «فرزند مهزيار، چه؟».
گفتم: خودم هستم.
گفت: «خداوند، زنده و سلامتت بدارد، اى ابو الحسن!».
سپس با من دست داد و روبوسى كرد و گفت: «اى ابو الحسن! با نشان ميان خودت و ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام)- كه خداوند، رويش را خرّم بدارد و در گذشت-، چه كردى؟».
گفتم: همراهم است. و دستم را به جيبم فرو بردم و انگشترى (مُهرى) را كه بر روى [نگين] آن نام محمّد و على نقش بسته بود، بيرون آوردم. هنگامى كه آن را خواند، چنان اشك ريخت كه دستمال كهنه روى دستش تر شد و گفت: «اى ابو محمّد! خدا تو را رحمت كند كه زيور امّت بودى و خداوند، تو را با امامت گرامى داشت و تاج علم و دانايى را بر سرت نهاد! ما نيز به سوى تو رهسپاريم».
سپس با من [دوباره] دست داد و روبوسى كرد و آن گاه گفت: «اى ابو الحسن! چه مىخواهى؟».
گفتم: امامِ در پس پرده رفته و پنهان شده از عالَم را.
گفت: «او از شما پنهان نگشته است؛ بلكه كارهاى بد خودتان، او را از دسترس شما پنهان كرده است. برخيز و به جايگاهت برو و آماده ديدارش باش. هنگامى كه ستاره جوزا[١] پايين آمد و ستارگان آسمان، پديدار و درخشان شدند، من ميان ركن حجر الأسود و كوه صفا منتظر تو خواهم بود».
[١]. جوزا، نام يكى از برجهاى آسمان، بنا به دانش هيئت قديم است كه هجده ستاره در آن و هشت ستاره، خارجاز آن قرار دارند.