دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٨ - ٢/ ١٩ محمد بن جعفر حميرى و چند تن از قميان
مىبندند. اين، علم غيب است. خليفه گفت: اينها پيامآور و نماينده اند و جز رساندن آشكار، چيز ديگرى بر عهده پيامآور نيست.
جعفر مبهوت شد و پاسخى نداد. نمايندگان گفتند: امير مؤمنان بر ما منّت نهد و فرمان دهد كه كسانى كاروان ما را محافظت كنند تا از اين شهر بيرون برويم. خليفه نيز به نقيبى (فرمانده نظامى) فرمان داد تا آنها را [به سلامت] از شهر بيرون ببرد.
هنگامى كه از شهر بيرون رفتند، جوانى بسيار زيباروى به سوى آنان آمد و گويى كه خادم [كسى] است، ندا داد: «اى فلانى پسر فلانى! و اى فلانى پسر فلانى! مولايتان را پاسخ دهيد». آنها گفتند: تو مولاى ما هستى؟! او گفت: «پناه بر خدا! من بنده مولاى شما هستم. به سوى او حركت كنيد».
نمايندگان قمى مىگويند: ما همراه او حركت كرديم تا به خانه مولايمان، امام عسكرى عليه السلام رسيديم كه ناگهان فرزندش قائم عليه السلام سَرورمان را ديديم كه بر تختى نشسته، گويى كه پاره ماه است. پارچهاى سبز بر او بود. بر ايشان سلام كرديم و او پاسخ سلام ما را داد و سپس فرمود: «مجموع مال، اين مقدار دينار است. فلانى اين مقدار و فلانى اين مقدار داده است» و يك يك را تا به آخر نام بُرد و بيان نمود و سپس لباسها و وسايل و آنچه را از مركبها همراهمان بود، توصيف كرد. ما خود را به زمين انداختيم و براى خداى عز و جل، سجده شكر گزارديم و زمين را پيش روى او بوسه داديم و آنچه در پى آن بوديم، از او درخواست كرديم و او اجابت كرد و ما اموال را برايش آورديم و قائم عليه السلام به ما فرمان داد كه پس از اين، هيچ مالى را به سامرّا نبريم و او مردى را در بغداد براى ما تعيين و نصب مىكند تا اموال را براى او ببرند و توقيعات نيز از نزد او بيرون آيد.
ما از نزد قائم عليه السلام باز گشتيم و ايشان، حنوط و كفنى به ابو عبّاس، محمّد بن جعفر قمى حِميَرى داد و به او فرمود: «خداوند، اجرت را به خاطر [وفات] خودت فراوان بدارد!». ابو عبّاس به گردنه همدان نرسيده بود كه وفات يافت. خدا رحمتش كند! و