دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٣ - ٣/ ٣٧ مرد سبزىفروش به نقل از سيد حيدر كاظمى
و حتّى خادم ويژه شبهاى چهارشنبه نبود. به شدّت بيمناك شدم و با خود گفتم:
نماز مغرب را مىخوانم و اعمال را با شتاب انجام مىدهم. ميان نماز بودم كه توجّهم به مقام امام زمان عليه السلام جلب شد كه در قبله نمازگزار قرار دارد. در آن جا نور كاملى ديدم و صداى نمازگزارى را شنيدم. دلم آرام گرفت و اطمينان يافتم و گمان كردم كه برخى از زائران در آن جايگاه شريف هستند- اگر چه من به هنگام ورود به مسجد آنها را نديده بودم- و اعمالم را با دلآسودگى انجام دادم. سپس به سوى مقام شريف امام زمان عليه السلام رفتم و داخل شدم و در آن جا نور بزرگى ديدم؛ امّا چراغى نديدم و غافل از تفكّر در اين باره بودم. در آن جا سيّدى جليل و باهيبت به سيماى عالمان را ديدم كه به نماز ايستاده بود. آسودهخاطر شدم و گمان مىكردم كه او از زائران غريب است و كمى كه او را برانداز نمودم، دانستم كه از ساكنان نجف اشرف است.
بر اساس عمل مخصوص آن مقام، به زيارت حجّت عليه السلام مشغول شدم و نماز زيارت را خواندم و چون به پايان بردم، خواستم با او در باره رفتن به مسجد كوفه سخن بگويم كه هيبتش مانعم شد، و من چون به بيرون مقام مىنگريستم، تاريكى مىديدم و صداى رعد و برق و باران را مىشنيدم؛ امّا او به من رو كرد و با سيمايى بزرگوارانه و با دلسوزى و لبخند فرمود: «دوست دارى كه به مسجد كوفه بروى؟».
گفتم: آرى، اى سَرور ما! عادت ما اهل نجف، تشرّف به عمل اين مسجد و سپس رفتن به مسجد كوفه و خوابيدن در آن جاست؛ زيرا آن جا ساكن و خادم و آب دارد.
او برخاست و فرمود: «با ما بيا به مسجد كوفه برويم».
من خوشحال از او و همراهىاش بيرون آمدم و در نور و هواى خوب و زمينى خشك كه گِل چسبنده به پا نداشت، راه رفتيم و من غافل از باران و تاريكىاى بودم كه قبلًا مىديدم. همچنان غرق شادى بودم و تاريكى و بارانى نمىديدم تا به درِ مسجد كوفه رسيديم. در زدم و خادم گفت: كيست؟ گفتم: در را باز كن. گفت: در