دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥١ - ٣/ ٣٦ سيد محمد بن سيد مال الله بن سيد معصوم قطيفى
بود. ما نيز به آداب مسجد پرداختيم و هنگام غروب به سوى درِ مسجد رفتيم و آن را بستيم و پشتش را سنگ و چوب و شن ريختيم تا كسى نتواند آن را از بيرون باز كند. سپس داخل مسجد شديم و به نماز و دعا مشغول گشتيم و پس از فراغت، با رفيق طلبهام در دكّه قضا (جايگاه قضاوت امير مؤمنان عليه السلام) رو به قبله نشستيم. آن مرد صالح، در دالان نزديك درِ فيل، دعاى كميل را با صداى بلند و سوزناكى مىخواند و شبى مهتابى بود و من رو به آسمان داشتم كه ناگهان بوى بسيار خوشى در فضا پيچيد و در ميان پرتوهاى مهتاب، شعلههايى مانند شعلههاى آتش ديدم كه بر آن چيره شده بود و در آن حال، صداى آن مرد دعاخوان نيز فروكش كرد و متوجّه شدم كه مردى جليل از همان درِ بسته شده، به درون مسجد آمد. او در هيئت و لباس، مانند حجازيان بود و سجّادهاى به عادت همانها بر دوش داشت و با آرامش و وقار و هيبت و جلال، راه مىرفت و به طرف درِ مسلم بن عقيل رفت و براى ما هوش و حواسى نمانده بود و چون از نزديك ما گذشت، به ما سلام داد. رفيقم كه هيچ هوش و حواسى برايش نمانده بود، نتوانست جواب سلام بدهد؛ امّا من كوشيدم و با سختى، جواب سلام او را دادم. هنگامى كه به درِ مسجد، داخل و از ديدگان ما پنهان شد، به خود آمديم و گفتيم: اين كه بود و از كجا داخل شد؟
پس به سراغ آن مرد دعاخوان رفتيم. ديدم كه گريبان چاك داده و با سوز و گداز مىگريد. حقيقت ماجرا را پرسيديم. گفت: چهل شب جمعه است كه به اين مسجد مىآيم تا به ديدار پيشواى حقيقى اين عصر و ناموس دهر نائل شوم و تا امشب كه چهلمين شب بود، روزىام نشده بود و ديديد كه مشغول دعا بودم كه ديدم بالاى سرم ايستاده است. به او توجّه كردم. پرسيد: «چه مىكنى؟» يا «چه مىخوانى؟» (ترديد از راوى است) و من نتوانستم پاسخ دهم و او از من دور شد، همان گونه كه ديديد.
ما به سمت در رفتيم. ديديم به همان گونه كه بسته بوديم، هنوز بسته است و ما