دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٨ - ٥/ ٨ ارتباط شاگرد ميرزا محمدباقر اصطهباناتى
به دليل اهميت موضوع، خدمت آن مرجع عاليقدر رسيدم،[١] و خبر منسوب به ايشان را نقل كردم. ايشان منكر مطلب به آن شكل شد و فرمود: آنچه من نقل كردهام چيز ديگرى است كه شايد آنان اشتباه نقل كردهاند، سپس ايشان جريان ديگرى را نقل كردند كه خلاصه آن اين است:
اين قضيه را من بلاواسطه از آقاى خويى[٢] نقل مىكنم و ايشان هم بى واسطه از آقاى شيخ محمّد حسين اصفهانى و ايشان هم از صاحب اصلى ماجرا.
قضيه چنين بوده كه يكى از دهات شاهرود ملّايى داشته كه فوت مىكند، پس از او پسرش آخوند آن محل مىشود. وى با اين كه بى سواد بوده، همه امور دينى آن محل را اداره مىكرد و تنها چيزى كه از پدر برايش مانده بود، اين بود كه روزهاى جمعه غسل جمعه مىكرد!
يك روز به آينه نگاه مىكند مىبيند موى سفيد در ريشش پيدا شده، متنبّه مىشود كه مردم در اين مدت هر مسئلهاى از من پرسيدند، هر چه به نظرم آمد، گفتم، در هر امرى دخالت كردم، الآن وقت مرگ است، چه كنم؟! آنجا بيچاره مىشوم.
پس از اين ماجرا، براى جبران مافات، مردم محل را جمع مىكند و منبر مىرود و مىگويد: ايها الناس! داستان من چنين بوده. هر چه گفتم بى خود گفتم. هر مسئلهاى كه پرسيديد و من جواب گفتم، اساسى نداشت. هر چه از شما گرفتم به ناحق بود! اين من و اين شما! هر كارى مىخواهيد بكنيد!
مردم به او هجوم بردند، آب دهن به او افكندند، زدند و مجلس به هم خورد.
او آمد به منزل، به زن و بچهاش گفت ديگر نمىتوانم اينجا بمانم، من مىروم و شما را به خدا مىسپارم.
[١]. ايشان در حال حاضر يكى از مراجع تقليد در قم است.
[٢]. مرحوم آية اللَّه سيّد ابوالقاسم خويى رحمه الله از مراجع تقليد گذشته.