دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٩ - ٤/ ١٥ شمارى از مراجع تقليد
زود بپردازم، امّا پول نقد همراه نداشتم. روز پنجشنبه به زيارت امام كاظم عليه السلام و امام جواد عليه السلام رفتم و بعد از زيارت، نزد عالم آن جا رفتم و بدهىام را تقسيط كردم و اواخر روز به بغداد باز گشتم و چون پولى نداشتم، پياده آمدم.
نيمى از راه را آمده بودم كه سيّد جليل باهيبتى را ديدم كه پياده به كاظمين مىرود. سلام دادم و پاسخ داد و به من فرمود: «اى فلان!» و نام مرا برد «چرا شب جمعه با اين شرافت را در جوار مزار دو امام نماندى؟».
گفتم: سَرور من! كار مهمّى دارم كه بايد باز گردم.
به من فرمود: «همراه من باز گرد و اين شب شريف را نزد دو امام، سپرى كن و فردا سراغ آن كار مهم برو، إن شاء اللَّه!».
با سخن او دلم آرام گرفت و با اطاعت از او باز گشتم. به همراهش در كنار رودى جارى و زير سايه درختانى سبز و خرّم راه مىسپرديم. هوا عالى بود و من غافل از اين كه اين همه نعمت از كجاست. به خاطرم رسيد: چگونه او مرا با نام صدا زد، با آن كه من او را نمىشناسم؟ امّا با خود گفتم: شايد او مرا مىشناسد و من فراموش كردهام.
سپس با خود گفتم: گويى اين سيّد از من سهم سادات مىخواهد. من دوست داشتم از سهم امام به او چيزى برسانم. به او گفتم: از حقّ شما [سادات] ته ماندهاى بر گردن من است كه با فلانى هماهنگ كردهام [به تقسيط] بپردازم.
او به من لبخند زد و فرمود: «آرى، بخشى از حقّ ما را به وكيلان ما در نجف رساندى».
من بر زبانم جارى شد كه بپرسم: آنچه پرداختم مقبول است؟ فرمود: «آرى».
به خاطرم خطور كرد كه او عالمان بزرگ نجف را وكيل خود مىخواند و اين را بزرگ شمردم؛ امّا [با خود] گفتم: عالمان، وكيل در قبض حقوق سادات هستند، و غفلت همچنان مرا در بر گرفته بود.
سپس گفتم: اى سَرور ما! تعزيهخوانان حسين عليه السلام حديثى مىخوانند كه مردى در