دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٨ - ٤/ ١١ سيد بحر العلوم
حال خواندن نماز به امامت سيّد بحر العلوم بوديم. هنگام برخاستن براى ركعت سوم، حالتى به سيّد دست داد و او مدّتى درنگ كرد و سپس برخاست. پس از نماز، با اين كه در شگفت بوديم، امّا چيزى نپرسيديم تا به خانه آمديم. به هنگام صرف غذا، به آهستگى با دوستان سخن مىگفتيم و مىخواستيم از علّت آن درنگ، جويا شويم كه سيّد پرسيد: در باره چه سخن مىگوييد؟ من پرسش را در ميان نهادم.
فرمود: حجّت عليه السلام داخل حرم شد و بر پدرش سلام كرد و آن حالت از مشاهده چهره نورانى ايشان به من دست داد تا آن كه از حرم بيرون رفت.[١]
٨٧٩. محدّث نورى، از ملّا زين العابدين بن محمّد سلماسى نقل كرده است: در نجف، در مجلس استادم علّامه سيّد بحر العلوم بودم كه ميرزاى قمى،[٢] مؤلّف كتاب قوانين الاصول، وارد شد و پس از اندكى از ايشان خواست كه سخنى بگويد. سيّد بحر العلوم در پاسخ گفت: يكى دو شب پيش، در مسجد اعظم كوفه، نافله شب را خوانده و عزم بازگشت به نجف داشتم كه به درس صبحگاهم برسم. از مسجد كه بيرون آمدم، شوق رفتن به مسجد سهله در دلم افتاد؛ ولى از بيم آن كه به موقع به نجف نرسم، آن را از خيالم بيرون كردم؛ امّا شوقم بيشتر شد و مردّد بودم. ناگهان بادى برخاست و راه مرا كج كرد و توفيق با من يار شد و به مسجد سهله رسيدم. زائرى نبود، جز شخص جليلى كه مشغول مناجات با خدا بود و كلماتى مىگفت كه دلهاى سخت را نرم و اشكها را از چشمهاى خشكيده، روان مىكرد.
از آنچه مىشنيدم و مىديدم، حالم دگرگون شد و در همان جا ايستادم و لذّت بردم، تا آن كه مناجاتش را به پايان برد و به من رو كرد و با زبان فارسى فرمود:
[١]. جنة المأوى( چاپ شده در بحار الأنوار): ج ٥٣ ص ٢٣٧، ح ١١، نجم الثاقب: ص ٤١٠ ح ٧٥.
[٢]. ميرزا ابو القاسم فرزند محمّدحسن گيلانى( ١١٥٠ يا ١١٥١ يا ١١٥٣- ١٢٣١ يا ١٢٣٣ ق): در گيلان به دنياآمد و در قم نشو و نما يافت و همان جا از دنيا رفت و به خاك سپرده شد. او مجتهدى دقيق و فقيهى متبحّر در اصول و ميان علما به محقّق قمى مشهور بود( أعيان الشيعة: ج ٢ ص ٤١١ ش ٢٨٧٩).