دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٦ - ٤/ ١١ سيد بحر العلوم
سيّد به من فرمود: قليان را بيرون ببر و خود بدون وقار و سكينه، به شتاب رفت و در را باز كرد و عربى جليل القدر را به درون خانه آورد و در بالا نشاند و خود نزديك در با فروتنى تمام نشست و اشاره كرد كه قليان نياورم. ساعتى به گفتگو نشستند و سپس آن مرد عرب برخاست كه سيّد به سرعت برخاست و در را گشود و دست او را بوسيد و سوار بر شتر و روانهاش كرد و خود، رنگ برگشته باز گشت و حوالهاى به من داد تا آن را نزد مردى صرّاف كه در كوه صفا مىنشست، نقد كنم. حواله را گرفتم و نزد صرّاف بردم. او حواله را بوسيد و پول فراوانى به من داد و با كمك باربران و روى شانه، آن را به خانه آورديم.
روزى به سراغ صرّاف رفتم تا حالش را بپرسم و از آن حواله جويا شوم. نه صرّافى ديدم و نه دكانى و از برخى حاضران در آن جا پرسيدم. گفتند: ما هيچ گاه به ياد نداريم كه صرّافى در اين جا بوده باشد. و من فهميدم كه آن، رازى از خداى منّان و لطفى از الطاف رحمان است.[١]
٨٧٦. محدّث نورى با سندش از سيّد مرتضى، همسر خواهرزاده سيّد بحر العلوم، كه در سفر و حضر همراه او بوده، نقل كرده است كه: در يكى از سفرهاى زيارتى سيّد به سامرّا، همراه سيّد بودم. او در حجره، تنها مىخوابيد و حجره من كنار حجره ايشان بود و من از آغاز شب تا پاسى از آن، در خدمت مراجعان به سيّد بودم.
شبى طبق عادت، جلوس كرده و مردم هم گِردش بودند؛ امّا احساس كردم كه گويى مىخواهد از مردم كناره بگيرد و به خلوت برود. از اين رو، با مردم به گونهاى سخن مىگفت كه بفهمند بايد زود بروند. مردم رفتند و به من نيز فرمان داد بروم. به حجرهام رفتم و به فكر فرو رفته بودم و خوابم نَبُرد و پس از مدّتى، مخفيانه به درب حجرهاش رفتم. چراغ روشن بود؛ امّا كسى نبود. فهميدم سيّد نخوابيده است. در
[١]. جنّة المأوى( چاپ شده در بحار الأنوار): ج ٥٣ ص ٢٣٧ ح ١٢، نجم الثاقب: ص ٤١٠ ح ٧٦.