دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٨ - ٣/ ٤٣ شيخ محمد شوشترى كوفى
سبقت به سلام كرديم). عرض كردم: شى اسمك (نامت چيست)؟
فرمود: «سيّد مهدى».
عرض كردم: ابن سيّد حسين؟
فرمود: «نه ابن سيّد حسن».
عرض كردم: از كجا مىآيى؟
فرمود؟ «از خُضير» (چون مقامى در آن بيابان بود به عنوان مقام خضر عليه السلام). من خيال كردم مىفرمايد: از آن مقام آمدم.
فرمود: «چرا اين جا توقّف كردهاى؟».
شرح خوابيدن شتر و بيچارگى خود را عرض كردم. تشريف برد نزد شتر. ديدم تا دست روى سر او گذارد، شتر برخاست، ايستاد و ايشان با او صحبت مىفرمايد و با انگشت سبّابه، به طرف چپ و راست، به شتر نشان مىدهد. بعد تشريف آورد نزد من فرمود: «ديگر چه كار دارى؟».
عرض كردم: حوائجى دارم؛ ولى فعلًا با اين حال اضطراب و نگرانى، نمىتوانم عرض كنم جايى را معيّن فرماييد تا با حواسى جمع، مشرّف شده، عرض كنم.
فرمود: «مسجد سهله». بغتتاً از نظرم غايب شد. آمدم نزد پدرم گفتم: اين شخص كه با من صحبت مىكرد، كدام طرف رفت؟ مىخواستم بدانم اينها همه ايشان را ديدهاند يا نه. گفتند: احدى اين جا نيامد و تا چشم كار مىكند، بيابان پيداست. گفتم:
سوار شويد برويم. گفتند: شتر را چه مىكنى؟ گفتم: امرش با من است. سوار شدند.
من هم سوار شتر شدم. شتر جلو افتاد و به عجله مىرفت. مسافتى از آنها جلو افتاد.
مُكارى صدا زد: ما با اين سرعت نمىتوانيم بياييم.
غرض، قضيّه بر عكس سابق شد. مكارى تعجّبكنان گفت: چه شد؟ اين شتر، همان شتر است و راه، همان راه. گفتم: سرّى است در اين امر. ناگهان نهر بزرگى سر راه پيدا شد. من باز متحيّر شدم كه با اين آب، چه كنم. تا فكر مىكردم، شتر