دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٩ - ٢/ ٢٤ يوسف بن احمد جعفرى
مىفرستى، بر او و اوصيايش، مطابق اين نسخه، درود فرست». من آن را گرفتم و به آن عمل مىكنم و چندين شب ديدم كه آن مرد از غرفه پايين مىآيد و نور چراغ برپاست و من در را مىگشودم و در پى نور مىرفتم و نور را مىديدم؛ امّا كسى را نمىديدم تا به درون مسجد [الحرام] مىرفت و افرادى از شهرهاى گوناگون را مىديدم كه به در اين خانه مىآمدند و برخى از آنها ورقههايى را كه همراهشان بود، به آن پيرزن مىدادند و پيرزن را مىديدم كه آن ورقهها را به آنها باز مىگرداند و آنها و پيرزن با هم گفتگو مىكردند؛ ولى نمىفهميدم چه مىگويند و برخى از آنها را در راه بازگشت ديدم تا آن كه به بغداد وارد شدم.
٢/ ٢٤: يوسف بن احمد جعفرى
٨٠٨. يوسف بن احمد جعفرى مىگويد كه: در سال سيصد و شش هجرى حج گزاردم و آن سال و پس از آن را تا سال سيصد و نُه هجرى در مكّه ماندم و سپس از آن جا به قصد شام بيرون آمدم. در قسمتى از راه، نماز صبحم قضا شد. از محمل (پشت مركب) پياده و آماده [قضاى] نماز شدم كه چهار نفر را در محمل [ديگرى] ديدم.
شگفتزده ايستادم. يكى از آنها گفت: از چه شگفتزدهاى؟ نمازت را ترك كرده و با مذهبت مخالفت كردهاى؟!
من به او- كه با من سخن مىگفت- گفتم: تو از كجا مذهب مرا مىدانى؟
گفت: دوست دارى كه صاحب زمانت را ببينى؟
گفتم: آرى.
او به يكى از آن چهار تن اشاره كرد. گفتم: همانا او [حتماً] نشانههايى دارد.
گفت: كدام را بيشتر دوست دارى؟ اين كه شتر و آنچه روى آن است، به آسمان