دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٨ - ٢/ ١٦ على بن ابراهيم بن مهزيار
گفتم: محمّد و موسى.
آن گاه گفت: «با نشان ميان خود و ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) چه كردى؟».
گفتم: همراهم است.
گفت: «آن را برايم بيرون بياور».
انگشترى (مُهرى) نيكو را كه روى نگينش، محمّد و على نوشته بود، برايش بيرون آوردم و هنگامى كه آن را ديد، فراوان گريست و ناله سر داد و براى مدّتى دراز اشك ريخت، در حالى كه مىگفت: «خداوند، رحمتت كند، اى ابو محمّد عليه السلام! امام عادل بودى. فرزند امامان و پدر امام بودى. خداوند، تو را همراه پدرانت در بهشت برين جاى دهد!».
سپس گفت: «اى ابو الحسن! به اقامتگاهت برو و وسايل خود را به اندازه كفايتت آماده كن تا يك سوم شب برود و دو سوم شب بماند. آن گاه به ما ملحق شو كه به آرزويت مىرسى، إن شاء اللَّه».
من به سوى اقامتگاهم رفتم و در انديشه بودم تا اين كه وقت فرا رسيد. به اقامتگاهم رسيدم و وسايلم را مرتّب كردم و مَركبم را پيش آوردم و آنها را روى آن نهادم و بر پشتش سوار شدم تا به درّه رسيدم، كه ديدم آن جوان آن جاست و مىگويد: «خوش آمدى، اى ابو الحسن! خوشا به حالت كه به تو اذن [ملاقات] داده شد». او حركت كرد و من نيز همراهىاش كردم و مرا از عرفات و مِنا گذراند تا به پايين قلّه كوه طائف رسيدم. او به من گفت: «اى ابو الحسن! فرود آى و آماده نماز [شب] شو»، و خود پياده شد [و نماز خواند] و هر دو از نماز فارغ شديم.
سپس به من گفت: «نماز صبح را بخوان و كوتاه كن». من نماز را كوتاه خواندم و سلام دادم. او گونه به خاك ساييد و سپس سوار شد و مرا نيز به سوار شدن فرمان داد، و من سوار شدم. او حركت كرد و من نيز با او حركت كردم تا به قلّه رسيد و گفت: «ببين چيزى ديده مىشود؟».