دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٤ - ٤/ ١٣ شيخ انصارى و سيد على شوشترى
برخاسته است و حال، آن كه حالا نصف شب است و وقت تهجّدِ همه شب نرسيده است. همان كه ديدم از حياط هم بيرون رفت، متوحّش شدم. گفتم: بايد از عقبش بروم. برخاستم و جامههاى خود را پوشيدم و از عقب سرش روانه شدم، به طورى كه شيخ را مىديدم و او ملتفت من نبود تا آن كه از كوچههاى كربلا يكيك گذشتيم تا رسيديم به دروازهاى كه به دروازه بغداد مسمّاست و در آن جا خانه كوچك عربى بود. پس همين كه شيخ به آن جا رسيد، محاذى (رو به روى) آن خانه ايستاد و سلام كرد و از اندرون خانه، جواب سلام شيخ آمد.
پس شيخ عرض كرد: مرخّص هستم فردا را بروم؟ جواب آمد: آن مطلب را انجام دادى؟ عرض كرد: خير. جواب آمد: مرخّص نيستى.
پس شيخ مراجعت نمود و من زودتر از شيخ آمدم و در رختخواب خود خوابيدم. پس شيخ هم آمد و خوابيد. پس صبح كه شد، به شيخ گفتم: امروز حركت كنيم؟ گفت: خير. پس من از سبب سؤال ننمودم تا آن كه شب شد. با خود گفتم:
امشب را نبايد خوابيد. پس در رختخواب دراز كشيدم؛ ولى خود را بيدار نگاه داشتم تا همان كه موقع شب گذشته رسيد. باز ديدم شيخ برخاست. وضو گرفت و عبا بر سر افكند و روانه شد. پس من هم برخاستم و از عقبش روانه شدم، به طورى كه ملتفت نبود و رفتيم تا رسيديم به محلّ شب پيش. همان كه به آن نقطه رسيديم، باز شيخ، سلام كرد و جواب سلام باز آمد. پس عرض كرد: حالا مرخّصم فردا حركت كنم. جواب آمد: مطلب را انجام دادى؟ عرض كرد: بلى. جواب آمد:
مرخّصى.
پس شيخ، مراجعت نمود و من زودتر خود را به رختخواب خود رساندم و خوابيدم و شيخ هم آمد. همين كه صبح شد، بناى حركت شد و همين كه از دروازه شهر خارج شديم، در وسط بيابان رسيديم و خلوت شد. رو كردم به شيخ و گفتم: