دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٠ - ٤/ ١٢ فقيه بزرگوار، علامه شيخ مرتضى انصارى
محمّد بهبهبانى به دو واسطه، از يكى از شاگردان شيخ، نقل مىكند كه گفت: در يكى از زيارات مخصوص، به كربلا مشرّف شده بودم. شبى بعد از گذشتن نيمى از آن براى رفتن به حمّام، از منزل بيرون آمدم. چون كوچهها گِل [آلود] بود، چراغى با خود برداشتم. از دور، شخصى را شبيه به شيخ ديدم. چون قدرى نزديكتر رفتم، ديدم شيخ است. در فكر فرو رفتم كه شيخ در اين موقع از شب، آن هم در اين گل و لاى، با چشم ضعيف به كجا مىرود؟ براى اين كه مبادا كسى در كمين او باشد، آهسته در پى او روان شدم تا بر در خانه مخروبهاى ايستاد و زيارت جامعه را با توجّه خاصّى خوانده و سپس داخل آن منزل گرديد!
من ديگر چيزى نمىديدم؛ ولى صداى شيخ را مىشنيدم كه گويا با كسى صحبت مىكند. پس به حمّام رفتم و بعد به حرم مطهّر مشرّف شدم و شيخ را در آن مكان شريف ديدم. بعد از پايان اين مسافرت، در نجف اشرف به خدمت شيخ رسيدم و قضيّه آن شب را به عرض وى رساندم. ابتدا شيخ منكر مىشد تا پس از اصرار زياد فرمود: گاهى اجازه مىيابم به خدمت امام عصر عليه السلام شرفياب شوم. به در آن منزل- كه تو آن را پيدا نخواهى كرد- رفته، زيارت جامعه را مىخوانم. چنانچه دوباره اجازه رسد، خدمت ايشان شرفياب مىشوم و مطالب لازم را از آن سَرور مىپرسم.
سپس شيخ فرمود: تا زمانى كه در قيد حياتم، اين مطلب را پنهان دار و براى كسى اظهار مكن.[١]
[١]. زندگانى و شخصيت شيخ انصارى، ص ١٠٦( با اندكى تصرّف)، عنايات حضرت مهدى موعود به علماء و مراجع تقليد: ص ٨٧.