دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٠ - ٣/ ٤٠ حاجى مؤمن
است. از آن خوردم و لذّتى چشيدم كه قابل وصف نيست.
فردا پيش از غروب آفتاب، مرحوم ميرزا محمّدباقر- كه از اخيار و ابرار آن زمان بود- آمد. اوّل مطالبه ظرفها را كرد و بعد مقدارى پول را كه در كيسه كرده بود، به من داد و فرمود: تو را امر به سفر فرمودهاند. اين پول را بگير و به اتّفاق جناب آقا سيّد هاشم، پيشنماز مسجد سردزك- كه عازم مشهد مقدّس است-، برو و در راه، بزرگى را ملاقات مىكنى و از او بهره مىبرى.
حاجى مؤمن گفت: با همان پول به اتّفاق مرحوم آقا سيّد هاشم حركت كرديم تا تهران. وقتى كه از تهران خارج شديم، پيرى روشنضمير، [با دست] اشاره كرد و اتومبيل ايستاد. پس با اجازه مرحوم آقا سيّد هاشم (چون اتومبيل دربست به اجاره ايشان بود)، سوار شد و پهلوى من نشست.
در اثناى راه، اندرزها و دستورهاى بسيارى به من داد و پيشامد مرا تا آخر عمر به من خبر داد و نيز آنچه خير من در آن بود، برايم گزارش مىداد- و آنچه خبر داده بود، به تمامش رسيدم-. مرا از خوردن طعام قهوهخانهها نهى مىكرد و مىفرمود:
لقمه شبههناك براى قلب ضرر دارد.
با او سفرهاى بود. هر وقت ميل به طعام مىكردم، از آن نان تازه بيرون آورده و به من مىداد و گاهى كشمش سبز بيرون مىآورد و به من مىداد. تا رسيديم به قدمگاه، فرمود: «اجَل من نزديك است و من به مشهد مقدّس نمىرسم. وچون مُردم، كفن من همراهم است. مبلغ دوازده تومان دارم. با آن مبلغ، قبرى در گوشه صحن مقدّس برايم تدارك كن و امر تجهيزم با جناب آقاى سيّد هاشم است.
حاجى گفت: وحشت كردم و مضطرب شدم. فرمود: آرام بگير و تا مرگم نرسد، به كسى چيزى مگو و به آنچه خداوند خواسته، راضى باش.
چون به كوه طرق (سابقاً راه زوّار از آن بود) رسيديم، اتومبيل ايستاد. مسافران پياده شدند و مشغول سلام كردن به امام رضا عليه السلام شدند. شاگرد راننده، سرگرم مطالبه