روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤١٣
گفت:بلى،چنان كه انتفاع باشد مردمان را به آفتاب،و اگرچه ابرى در پيش او آيد.
يا جابر!هذا من مكنون سرّ اللّه و مخزون علم اللّه فاكتمه الّا عن أهله، اين از مكنون سرّ خداست و مخزون علم خداى،نگاهدار اين را الّا از اهلش.
جابر گفت:چون به اين مدّت دراز بر آمد،من روزى در نزديك علىّ بن الحسين زين العابدين شدم و پيش او بنشستم و با او حديث مىكردم.پسر او محمّد بن علىّ الباقر از حجرۀ زنان بيرون آمد،و او كودك بود و دو گيسو در بر افگنده.جابر گفت:چون او را بديدم،گوشت پشت مازۀ من بلرزيد و موى بر اندام من برخاست چون او را بديدم.آنگه گفتم:يا غلام!اقبل فاقبل،ثمّ قلت له:ادبر فادبر،گفتم:
روى به من كن،روى به من كرد.گفتم:پشت بر من كن،پشت بر من كرد.گفتم:
شمايل رسول اللّه و رب الكعبة،به خداى كعبه كه شمايل رسول است.
آنگه گفتم:يا غلام!ما اسمك؟نام تو چيست؟گفت:محمّد.گفتم:پسر كييى؟گفت:
ابن علىّ بن الحسين. گفتم:تن و جان من فداى تو باد!همانا تو باقرى؟گفت:آرى.مرا گفت:پيغام رسول بگذار.گفتم:رسول خداى مرا بشارت داده كه من بمانم تا تو را دريابم و گفت:چون او را دريابى از منش سلام برسان [١].
اكنون رسول خداى تو را سلام مىكند.او گفت:
على رسول اللّه السّلام ما قامت السّماوات و الأرض و عليك يا جابر بما بلّغت السّلام ،سلام خداى به رسول خداى باد تا آسمان و زمين باشد،و سلام بر تو باد به آنكه سلام رسول به من رسانيدى.
جابر عبد اللّه الانصارىّ گفت:من پس از آن پيش او مىرفتم و از او مىپرسيدم و مىآموختم.يك روز از من مسئله پرسيد.من گفتم:لا و اللّه لا ادخل في نهى [٣٢١-ر]رسول اللّه،به خداى كه من در نهى رسول خداى نروم كه پيغامبر خداى مرا خبر داد كه:
انكم الأئمة الهداة من بعده احكم الناس صغارا و اعلمهم كبارا،و قال:لا تعلموهم فانهم اعلم منكم ،گفت:ايشان امامان راه نمايانند [٢]از پس من حكيمترين مردمان در آن حال كه كوچك باشند و عالمتر مردمان در آن حال كه بزرگ باشند.و گفت:ايشان را چيزى مياموزيد كه ايشان از شما عالمتر باشند.
[١] .لب:برسانى.
[٢] .آج،لب:راهنمايند،مر:راهنمانيداند.