روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٤٨ - ترجمه
أنس مالك [١]روايت كند از رسول-عليه السّلام-كه او گفت:هيچكس نبود كه بميرد و او را از خداى تعالى منزلتى باشد كه او تمنّاى رجوع با دنيا كند مگر شهيدان كه [٢]با دنيا آيند و دگرباره شهيد شوند از آن منازل و درجات و كرامات كه ايشان را به نزديك خداى باشد.
و بعضى دگر گفتند:آيت در شهيدان چاه معونه آمد،و قصّۀ اين آن بود كه محمّد بن اسحاق بن يسار گفت باسناده از حميد طويل از أنس مالك،و جماعتى ديگر از اهل علم [٣]روايت كردند كه ابو براء عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب -ملاعب الأسنّه را-و [٤]سيّد بنى عامر بن صعصعه بود به نزديك رسول آمد به مدينه و او را هديّه نيكو آورد.رسول-عليه السّلام-هديّه او قبول نكرد و گفت:يا أبا براء!من هديّۀ مشركان نپذيرم،اسلام آر اگر خواهى كه هديّۀ تو قبول كنم،و اسلام بر او عرضه كرد [٥]و بگفت او را آنچه خداى وعده داده است [٦]مؤمنان را از كرامت [٧]و نعمت و ثواب،و [٨]قرآن چند آيت بر او خواند،او اسلام نياورد و لكن نزديك بود،و قول رسول او را نكو آمد و گفت:اى محمّد!اين دين كه تو ما را با او دعوت مىكنى دينى نكوست،اگر جماعتى صحابه را بفرستى با اهل نجد تا ايشان را دعوت كنند به اين دين،اميد من چنان است كه اجابت كنند.رسول-عليه السّلام-گفت:من ايمن نباشم بر ايشان كه ايشان را به ميان قوم كفّار فرستم [٩]كه [١٠]ايشان را بكشند.ابو براء گفت:در حمايت منند،ايشان را بفرست.رسول-عليه السّلام-منذر بن عمرو را با هفتاد مرد از اخيار [١١]مسلمانان بفرستاد،از جملۀ ايشان:حارث بن صمّه و حزام بن ملحان و عروة بن أسماء و نافع بن بديل بن ورقاء الخزاعىّ-و اين مرد از پدران ماست-
[١] .مر:انس بن مالك.
[٢] .دب،آج،لب،فق+ايشان تمنّا كنند كه.
[٣] .وز،دب،آج،لب،فق+هم.
[٤] .كذا:در اساس و وز،آج:الأسنّه و او بزرگ و،لب:الأسنه،فق،مر:ملاعب كه.
[٥] .مر:عرض كرد.
[٦] .دب:وعده داده بود.
[٧] .مر+و رحمت.
[٨] .وز،مر:و از.
[٩] .وز،آج،لب،فق،مر:قومى كفّار فرستم،دب:قومى فرستم از كفّار.
[١٠] .مر+مبادا.
[١١] .وز،دب،آج،لب،فق،مر:از خيار.