ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٩ - بعد نورانى شناختها
< شعر > نه شبم نه شبپرستم كه حديث خواب گويم چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گويم < / شعر > اجازه بدهيد يك توضيح مختصرى در بعد نورانى شناختها بدهيم : با اين مثال واضح مى توانيم به درك اين بعد موفق شويم : فرض كنيد ما وارد يك كارگاه بسيار معظم مى شويم ، اين كارگاه متشكل است از هزاران جزء كه هر يك كارى مخصوص بخود را انجام مى دهد . و فرض كنيد ما كه وارد چنين كارگاه معظمى شدهايم ، هيچ چيزى در بارهء آن نمى دانيم ، سير و سياحت و تماشاى ما در اجزاء اين كارگاه درست مانند حركت يك انسان در تاريكى شب براى اولين بار از ميان جنگلى است كه هيچ چيزى را در آن نمى بيند ، حركت او بسيار آهسته و عصا زنان و هر لحظه چيز تازه اى در زير پاى خود احساس ميكند و آنرا نمى شناسد ، دستش را بيك جسمى مى مالد و نمى داند كه نوع آن جسم چيست قدمهايى كه برميدارد نمى داند بكدامين نقطهء جنگل مى رود ، آيا رودخانه اى در مسير راهش وجود دارد يا نه و اگر وجود دارد ، عمق آن چيست و عرض آن بچه اندازه است ، آبش شيرين است يا شور و هزاران مجهول ديگر كه همهء آنها ناشى از نبودن روشنائى ميباشد حال وضع مغزى و روانى ما هم در كارگاه مفروض عين وضع همين شخص است كه در تاريكى شب براى اولين بار از جنگلى عبور ميكند . تابش عاليترين روشنائى به چنين كارگاه كه ما هيچ چيز از آن را نمى دانيم ، براى ما به چه كار آيد پس هيچ تفاوتى براى ما در ارتباط با اين اين كارگاه با چشم در روز و با لمس در شب وجود ندارد ، مگر آن نمودهايى كه فقط با چشم ديده ميشوند مانند رنگ .
در صورتى كه اگر مهندس عالم كه بوجود آورندهء اين كارگاه است ، وارد مى شود ، نه تنها با مشاهدهء اجزاء آن كارگاه همهء آنها را درك مى كند ، بلكه اگر در گوشه اى از اطاق تاريك خود هم بنشيند باز مى فهمد كه آن كارگاه و هويت هر يك از اجزاى آن چيست پس اين مهندس عالم داراى آن نور مغزيست كه كارگاه و اجزاى آنرا واقعا مى بيند ولى من كه نادانم آنرا