ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٩ - نتيجهء دهم - در مسير انسان شدن و تحصيل روشنائى هدايت ، تاريكيهاى انسان نماهاى ديگر شما را از حركت باز ندارد
كه « كس » به « چيز » مبدل مى شود . با نابودى اين احساس است كه بعد سازندگى آزادانهء آدمى به ساخته شدنهاى اجبارى تبديل مى گردد .
با سقوط اين احساس است كه « من هستم » جاى خود را به « انسانهاى ديگر هستند » و « پديدهها و رويدادهاى محيط و اجتماع هستند » خالى ميكند . هيچ خيانتى تبهكارانه و جنايتى وقيحانه تر از اين نيست كه « من هستم » انسانها را به « ديگران هستند » و « پديدهها و رويدادهاى محيط و اجتماع هستند » مبدل بسازيم . فقط با اين تبديل جنايتكارانه است كه انسان از « كس آگاه و آزاد » تا حد « چيز ناآگاه و مجبور » ساقط مى گردد .
اين اصل بديهى را آيهء شمارهء ١٢ براى ما گوشزد ميكند و ما را به استقلال شخصيت خود بدون اين كه روابط گوناگون ما را از ديگر انسانها و پديدهها و رويدادها بگسلد ، آگاه مى سازد و دستور اكيد براى حفظ اين استقلال صادر ميكند . اگر شما يقين پيدا كردهايد كه عدالت از اعماق شخصيت شما ضرورى و مفيد تلقى مى شود ، شيوع ستم و ستمكارى در جامعه ، نبايد شخصيت شما را تحت الشعاع قرار داده و ببهانهء اين كه اكثريت مردم عدالت را ضرورى و مفيد نمى دانند ، دست از عدالت بكشيد . اگر شما يقين پيدا كرديد كه بدون شناخت هدف و فلسفهء زندگى ، هيچ يك از اصول و قوانين گردانندهء انسان داراى محتوى نمى باشد ، بحكم صريح عقل و وجدان بايد هدف و فلسفهء زندگى خود را پيدا كنيد ، اگر چه همهء افراد و جوامع بشرى در پوچ - گرايى غوطه ور شوند و مكتبى جز نيهيليسم ( پوچ گرائى ) سراغ نداشته باشند .
چرا براى اين كه شما پذيرفتهايد كه « من هستم » . وقتى كه آيات قرآنى تقليد و ارتجاع در اصول بنيادين زندگى را بشدت محكوم ميكند و استناد به روش پدران و نياكان در زندگى را مردود و مطرود مى شمارد .
و هنگامى كه جلال الدين مولوى دو صد لعنت بر تقليد در اصول بنيادين حيات ، كه حيات آدمى را از استقلال مى اندازد مى فرستد :