ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٧ - آرام نشسته است زيرا مى دانى براى جولان دادن ١٧١ خود طبيعى ١٨٧ ندارد
براى اين بى اعتنائى كه با جانهاى آدميان بازى ميكند ، مى توان تراشيد . وقتى كه انسان هشيار درك ميكند كه جبر قوانين طبيعت تا حد زيادى مشروط به رهائى آن در برابر جبرى قويتر است كه انسان داراى آن است ، هرگز در مقابل عوامل ويرانگر طبيعت دست روى دست نمى نهد و با احتمال اين كه شايد آن عامل ويرانگر بسراغ من نخواهد آمد ، بيخيال نمى نشيند و با علم باين كه :
< شعر > آدمى خوارند اغلب مردمان از سلام عليكشان كم جوامان اى بسا ابليس آدمرو كه هست پس بهر دستى نبايد داد دست < / شعر > چگونه مى توان فريب ظاهر انسانهائى را نخورد كه قيافهء خود را با صلح و صفا آراسته و درونشان جايگاه درندگان و گزندگان بىامان و مهلك مى باشد ٩ ، ١٠ - و النّاس على أربعة اصناف : منهم من لا يمنعه الفساد فى الأرض الَّا مهانة نفسه و كلالة حدّه و نضيض وفره ( مردم بر چهار صنف تقسيم ميشوند : صنفى از آنان از فساد در روى زمين امتناع نمى ورزد مگر بجهت پستى و ناتوانى شخصيتش و كندى شمشير و تهيدستى او از مال دنيا ) .
آرام نشسته است زيرا مى دانى براى جولان دادن « خود طبيعى » ندارد بلى آرام نشسته است و در صدد تزاحم با ديگر همنوعان خود بر نمى آيد ، زيرا وسيله و مى دانى براى جولان دادن « خود طبيعى » ندارد . او احساس ناتوانى ميكند و مانند مارى كه در ابرهاى فضاى سرد بيحس به لانهء خود مى خزد ، حركتى ندارد :
< شعر > نفس اژدرهاست او كى مرده است از غم بىآلتى افسرده است < / شعر > او شمشير تيز و برانى ندارد كه چشمهها از خون مردم براه بيندازد و