ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٤ - واقعيات حيات را مى دانيم ولى سودى از آنها نمى بريم و بر جهل خود رضايت داده و در صدد بر طرف كردن آن بر نمى آئيم
آشنائى با واقعيات ، يا آرايشى است بر چهرهء خود طبيعى ما كه ديگران را به تار عنكبوتى خود بيندازيم و براى اظهار برابرى با آشنايان حقيقت پيشه و و واقعياب قامت برافراشته و بگوئيم : اينك ما بشر ايشان بشر اينك ما انسان ايشان نيز انسان و يا وسيلهء تسليتى است كه تيره روزيهاى خود را با وسيلهء دانستن بىعمل روشن بسازيم اين آرايش و تسليت در منطق پوچ « حيات طبيعى محض » جاى هيچگونه شگفتى نيست ، زيرا اين حيات هيچ تعهدى را در بارهء پديدهء علمى كه بدست آورده است ، بگردن نمى گيرد و نمى داند كه آدمى پس از آنكه در بارهء حقيقتى علمى بدست بياورد ، آن علم مانند جزئى از شخصيت او مى گردد كه اگر معلوم خود را در بارهء حقيقت ناديده بگيرد ، جزئى از شخصيت خود را زير پا گذاشته است ، بلكه گاهى حقيقتى كه براى يك شخص معلوم مى گردد ، بجهت اهميت آن حقيقت مانند تمام شخصيت او مى باشد چنانكه معلوم انسان مسائل عالى حيات مانند هدف اعلاى آن بوده باشد ، در اين صورت بىاعتنائى بچنين علم و زير پا گذاشتن آن ، درست مساوى بىاعتنائى به تمام شخصيت و زير پا گذاشتن آنست . از طرف ديگر رضايت به نادانى و تندادن به جهل نيز يكى از مختصات « حيات طبيعى محض » است ، زيرا اين رضايت معلول عواملى است كه همهء آنها ضد « حيات معقول » و داخل در مقتضيات « حيات طبيعى محض » مى باشد . از آن جمله : ١ - تنپرورى و رفاه طلبى و علاقه به سر خوش بودن و پرستش لذت است كه نه تنها نمى گذارند جهل را بعنوان يك بيمارى تلقى كنند [١] بلكه تمايل به علم را نوعى تمايل به بيمارى مى دانند كه مزاحم « من بايد خوش باشم » است . كسى كه علم را نوعى بيمارى تلقى كند ، چگونه مى توان بيمارى جهل را براى او
[١] تعبير در بارهء جهل در گفتار عشاق حقيقت و ادبيات متعهد ما فراوانست ، مانند بيت زير كه از ناصر خسرو قباديانى است . < شعر > درد نادانى برنجاند ترا ترسم همى درد نادانيت را گرنه بعلم افسون كنى < / شعر >