ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١٥ - مقصود از ١٧١ معقول ١٨٧ در ١٧١ حيات معقول ١٨٧ چيست
< شعر > زين قدم وين عقل رو بيزار شو چشم غيبى بين و برخوردار شو < / شعر > بينش حكيمانه و عارفانهء همه جانبه چنين است كه ما حدود و مرزهاى فعاليتهاى عقل نظرى و جزئى را مشخص بسازيم و بگوئيم كه شخصيت رشد - يافته بايد بداند كه دائره فعاليتهاى عقل نظرى محدود و قابل تجاوز به ماوراى دائرهء خود نيست . البته مولوى هم اين مطلب را در برخى از ابياتش گوشزد ميكند .
ما در « حيات معقول » عقل نظرى را نه تنها مزاحم و مضر نمى دانيم ، بلكه ضرورت وجود و فعاليتهاى آنرا در « حيات معقول » مى پذيريم . ما انسانيم و با انواعى از ابعاد مغزى با انواعى از ابعاد جهان در ارتباطيم ، عقل نظرى براى كشف و تنظيم اين ارتباط مى تواند فعاليتهاى مخصوص بخود را كه در اوايل همين مبحث مطرح كردهايم انجام بدهد ، نهايت اينست كه چنانكه گفتيم : بايد انسان رو به رشد و كمال اين حقيقت را قبول كند كه چنانكه نمى توان شنيدن را از چشم توقع داشت و ديدن را از گوش ، همچنان نمى توان حقايق عالى انسانى رو به هدف اعلاى زندگى را از عقل نظرى انتظار داشت .
بنا بر اين مقصود از عقل در « حيات معقول » خصوص عقل نظرى جزئى تنها نيست ، اگر چه همين عقل مى تواند بعنوان يكى از وسائل ضرورى و مفيد در بعدى از « حيات معقول » به فعاليت بپردازد ، زيرا چنانكه روشن است « حيات معقول » آنچه را كه هست و ضرورت دارد يا بنحوى از انحاء براى زندگى آدمى مفيديت دارد انكار نمى كند ، بلكه « آنچه را كه هست » با آنچه كه شايسته است وارد حيات انسانى مى سازد . در « حيات معقول » اين عقل نظرى از يك طرف و عقل عملى كه وجدان آگاه و فعال و محرك است ، در استخدام شخصيت رو به رشد و كمال قرار مى گيرند [١] هماهنگى عقل نظرى با عقل عملى
[١] قرار گرفتن عقل نظرى و عقل عملى در استخدام شخصيت رو به رشد و كمال موقعى امكانپذير مى گردد كه آن دو با يكديگر هماهنگ باشند و شايد منظور مولوى در آن ابيات كه عظمت عقل را بيان مى دارد ، همين عقل هماهنگ با وجدان آگاه و فعال بوده باشد . < شعر > رحم بر عيسى كن و بر خر مكن طبع را بر عقل خود سرور مكن كاين هوا پر حرص و حالى بين بود عقل را انديشه يوم الدين بود عقل را دو ديده در پايان كار بهر آن گل مى كشد او رنج خار حرص تا زد بيهوده سوى سراب عقل گويد نيك بين كاين نيست آب عاقبت بين است عقل از خاصيت نفس باشد كاو نبيند عاقبت < / شعر >